دوشنبه 3 اسفند 1388

صبریا ،‌ كاتولیكی كه مسلمان به دنیا آمد

   نوشته شده توسط:    

خاطرات صابیراه عبدالحی بانوی تازه مسلمان

زندگی به تنهایی، هدیه ای منحصر به فرد و زیبا از سوی کسی است که خلقش کرده است. هرگز نباید آهنگ زندگی را که پرستش پروردگارم است، متوقف کنم. و به سفرم همان راهی که باید از آن بگذرم تا زمانیکه روح از بدنم جدا نشده است، ادامه دهم.انشاءالله.

http://kilden.forskningsradet.no/aim/kilden.no/9/44/storage/file.image.jpg/Scale?geometry=190x

الحمدالله... مسلمان به دنیا آمده بودم . هرچند نمی دانستم که مثل یک مسیحی کاتولیک بزرگ شده ام. زمانی نگرانی های زیادی برایم وجود داشت، چراکه جوابی برای سوالاتم نداشتم.

چیزی ثابت در زندگی ام وجود داشت ،که نشات گرفته از وجود خدا بود. گاهی اوقات نیز این سوال که (به خصوص از همان زمان کودکی)؛"خدایا کجایی؟" برایم پیش می آمد و درنهایت بی پاسخ می ماند.


درست مثل اینکه از شاخه ای بریده شده ای .مادرم این جمله را به کار می برد(که البته هنوز هم می گوید)": یک بار در هفته به کلیسا برو،دعا كن و بعد تماما "سرشار از خدا" یت از آنجا خارج شو".

مدتی بیمار شدم ،تا اینکه در 12 سالگی بیماری صرع گرفتم، که قابل کنترل بود. 22 سالگی ازدواج کرده و بچه ای داشتم، به خاطر حمله های صرع و درمانهای خسته کننده، به نظر می رسید که 11 سال از خاطرات زندگیم را از دست داده باشم.

از خاطرات دختر 16 ساله ام ، تا 5 سالگی او را به یاد می آوردم.

به ذات الریه مبتلا شدم و در آن روز ریه هایم به هم چسبیدند، کبدم تحلیل رفت و به حالت اغما فرو رفتم. پزشکان  من را به هوش آوردند و برای ادامه زندگی حمایتم کردند.به خانواده ام گفته بودند که به احتمال زیاد بیشتر از سه روز زنده نمیمانم. نمی دانستم که" قرار بوده بمیرم" و الحمد الله زنده مانده ام!

چند سالی به عنوان مدیر دفتر کار کرده بودم و حالا نیاز به تغییر در زندگی ام داشتم.زمانیکه به این وضع در آمدم،دنبال کسی می گشتم تا در خلوتم از او مشورت بگیرم. و اینکه دوباره از خدا بپرسم:" کجاست؟"

دلیل اصلی کناره گیری ام، عبارتی از کتاب مقدس بود که می گفت:"بپرسید  خواهید رسید، بجوئید و خواهید یافت، بکوبید و درب برای شما باز خواهد شد".

همان موقع یک "معامله ای با خدا" انجام دادم، و اینکه از کارم کناره گیری کردم. و قول دادم که بعد از 10روز عبادت برای یافتن خدا به خانه باز خواهم گشت.

چه عالی! خدایا داخل صندوق پستی ام یک نامه برای زیارت اسرائیل پیدا کردم.

در اسرائیل اعراب و مسلمانان را دیدم.

(مسافرتی بی مسیر) "The roudd less travelled" برایم آغاز شده بود. از اینکه در آن پا گذاشته ام ،خوشحال بودم.

بعد از اولین دوره زیارت 10 روزه ام، به خودم قبولاندم که با دوره ای 28 روزه برای عبادت، شناخت و به دست آوردن درکی بهتر از خدا و خودم به اسرائیل بازگردم. زمانیکه هواپیما به زمین نشست ، سراسر فرودگاه Ben gurion را با هل دادن چرخ دستی ای که چمدانم را در آن قرار داده بودم، پیمودم.نمی دانستم تک و تنها در آسیای میانه ،چه اتفاقی برایم خواهد افتاد!دریچه ای از دنیایی فوق العاده زیبا به رویم باز شده بود،مثل چشم اندازی از کویر. درختان نخل و مردمی که به زبان های غریبی چون عبری و عربی،که درمجموع هیچ کدام برایم مفهوم نبودند، صحبت می کردند.

سفرم از فرودگاه ben gurion به اورشلیم اولین تجربه فوق العاده ام برای رسیدن به ماهیت خودم بود.

آسمان درخشان آبی رنگ و نسیم های ملایم؛همه و همه خانه را به یادم می آورد.

بعد از یک روز، از 11 روز اقامتم ،از دیر Tabor در اورشلیم خارج شدم.

چهلمین سالگرد تولدم دقیقا روزی بود که پنجاهمین مراسم سالروز فرمان feranciscan friars با جشن و آتشبازی هایی که برای هردوی ما برنامه ریزی شده بودند!برگزار شد.

درکل، چشم انداز بی نظیر صحرا  و طی کردن آن به سمت دیر Hermon، سرگرمی روزانه ام شده بود. بزها و گوسفندهایی که با زنگوله هایشان درجهت دیر Tabor به این طرف و آن طرف می پریدند. پرندگانی که سرو صدا می کردند و آواز می خواندند؛ آوازهای روزانه شان چون طلوع خورشید بود. با اینکه فصل تابستان بود، اما آب و هوایی بهاری داشت.گلبرگ گل ها در عوض نشانگرهایی بودند که صفحات کتاب های دعا و مجلاتم را نشان می دادند.

نمی توانم یکبار دیگر، به طور کامل چیزهایی را که وجود داشتند و اتفاقاتی را که مربوط به من بودند،توضیح دهم.احساس می کردم ؛ مثل این است که چیزی صدایم می کند.

بعد از دیر tabor و کلیسای (تازه تعمیر) transfiguration به پائین دیر carmel رفتم . آه... افق مدیترانه لبریز از رنگهای  آبی / سبز است.

باخواهران و راهبه های کارملی Carmelite در دیر (سنت ترز) St.terese زندگی می کردم. در آن زمان یک سکولار وابسته به راهبان کارملی بودم. وظیفه ما این بود که هرروز 5 نوبت عبادت (در زمانهای مناجات) "Liturgy of the hours" که عمدتا شامل مزامیر داوود و تشریفاتی دائمی و تعظیم نمودن و...غیره که بسیار شبیه نماز خواندن(Salaat) بود، را انجام دهیم. بنابراین با طلوع خورشید بر می خاستیم .از خودم در مورد معجزه ها و شگفتی هایی که هرکدام مرا دربر می گرفتند، می پرسیدم. آنجا بودم تا از بانوی دیر Carmel پذیرایی کنم و 3 روز بعد مراسم سنت الیاس فرا رسید.غار الیاس در دامنه کوه، مشرف بر اقیانوس قرار داشت.یهودیان و مسلمانان برای یک هفته خارج از حیاط فوق العاده بزرگ در مقابل دیر چادر می زدند.هرساله جشنی مفصل برای مراسم الیاس نبی، که برای مردم Baal مبارزه کرد،درست همانجا که دیر کارملی وجود دارد ؛برگزار می شد.در حال حاضر معبد Baal هنوز هم نزدیک دیر Carmel وجود دارد.

دو هفته ای را که در آنجا بودم ، نمی دانستم باید چه کارهایی را انجام دهم. دیر Carmel در آن زمان برایم مثل یک رویا بود. به سفارت ایالات متحده آمریکا خوانده شدم و آنها گفتند":با وجود اینکه به نظر می آید که می خواهید اینجا بمانید،چرا بلیطتان را تغییر ندادید؟"

رفتن به اورشلیم ترسناک بود. شهر را نمی شناختم. هرگز کوچه های کوچک و تودر توی شهر قدیمی (قدس) Al-Quds را که در اطراف مسیرم بودند؛ پیدا نمی کردم. چشم انداز فوق العاده ای از نوتردام Notre dame در کافی شاپ شهر وجود داشت. آنجا می نشستم و به مناره ها  و برجهای باقیمانده از شهر قدیمی نگاه می کردم. نگاهم مملو از گنبدهای سنگی می شد... چقدر زیبا!

بعد از چهار روز همراهی با سرپرستم برای یافتن هتلی در مکانی جدید که برایم رزرو کرده بودند، خیابانها را می گشتیم. چرخیدن در کوچه های تودرتوی قدس مثل کلافی سردرگم بود. خانه ای کوچک را می شناختم که به وسیله خواهران روحانی عرب اداره می شد، رفتم آنجا و همه اسباب و اثاثیه ام را جمع کردم. خواهری کوچک که عرب بود،در آنجا به من گفت":متاسفم،اتاقی نداریم. اما شما می توانید چمدان هایتان را تا زمانی که در اطراف شهر به دنبال جا می گردید،پیش ما بگذارید."بعد، از کنار یکی از خیابان های سنگی خیلی قدیمی که همواره مشرف به دیوار قدس بود،عبور کردم.

همانطور که تاریکی همه جا را فرا می گرفت  و هیچ جایی دیده نمی شد، درحالتی شبیه به رویا کلماتی از مزامیر را به یاد آوردم؛" هرچند ارتشی مرا احاطه کرده است،نباید بترسم.(خدا) thou art با من است".

چمدانم گم شده بود، و نمی توانستم راه برگشت به خانه ای را که صبح در آنجا بودم، پیدا کنم.

با زحمت از خیابانی خاکی به سمت پایین رفتم ،دری را که داخل دیواری آشنا ساخته شده بود؛ دیدم. عجیب اینکه، همان در ورودی باز دیشب بود.

راهبه ای عرب که به نظر می آمد، ورودم را به او خبر داده اند،گفت": شما سابینا نیستید؟ کسی به من گفته است که شما صبح اینجا بودید! بیائید، ما جایی برای شما داریم".محشر بود! بدین ترتیب ماه های آینده از غذاهای اشتراکی مسافران دیگر(کسانی که به "دوستان اورشلیمی ام"Jerusalem friends برای 7 سال آینده تبدیل شدند)، شستشوی دستی لباس ها همراه با آواز خوانی و آویزان کردنشان بر پشت بام برای خشک شدن،معامله در Souq و سفر به شهر  به منظور جذب امتیازاتی بیشتر برخوردار می شدم.

لنا، هم اتاقی ام سوئدی بود. تعطیلات آخر هفته در برنامه بهداشت روانی منطقه غزه کار می کرد و زبان عربی می خواند. در حالیکه از وضعیت اسفناک در فلسطین خبردار شده بودم، در ابتدا با خودم تصمیم قاطعانه گرفتم تا زبان عربی بیاموزم. هنگامی که ویزایم باطل شد،بدین معنا بود که باید از آنجا دل کنده "خداحافظی" کرده و با پروازی طولانی به ایالات متحده آمریکا بازگردم. بعد از مدت کوتاهی در بازگشت به خانه ام، خودم را در قدس یافتم. پول کافی نداشتم، بنابراین زمان آن بود که مادام العمر در قدس عزیز بمانم.هرچهره ای،لبخندی،هر مالک مغازه و تاجری را در Souq می شناختم. من به عنوان" زن زیباپوشی" که جلابیب زیبای بدوی را می پوشید ،شناخته شده بودم.

همچنین به خاطر اینکه یاد گرفته بودم" به بهترین شکل با آنها چک و چانه بزنم" به عنوان "زنی سرسخت" The hard woman شناخته شدم. در خوابگاهی (با مبلغ شبی 50 سنت)زندگی می کردم و اسماعیل را که معلم من برای آموزش عربی شده بود، ملاقات می کردم. این را در آن زمان نمی دانستم،اما کلماتی که اسماعیل برای نوشتن یادم داده بود،چیزهایی مثل"اسم" یا "مالک" یا "الارد"بود .او می گفت": سابینا بهترین راه یادگیری زبان عربی، با قرآن است".

نمی دانستم در قرآن چه چیزی یافت می شد!آشنایی خیلی مختصری با اسلام داشتم. اسماعیل همیشه می گفت": سابینا، اعتقادت زیباست و خدا را دوست داری! اجازه نده کسی به این موضوع که تنها خدا یکی است،آسیب برساند." "فراموش نکن سابینا... خدا یکی است".

تقریبا اوضاع تغییر کرد.در حصار دیوارهای شهری قدیمی زندگی کرده بودم. اطاق کوچکم به نظر مثل غاری ساخته شده از سنگ با سقفی قوسی می آمد. زمستان ها، سرد و مرطوب بود. در بهار ، کشور با رنگ ها پوشیده می شد،تابستان گرمای هوا کلافه کننده بود و سرشار از روایتی رنگین که کمتر از بهار نبود. یک سال، کشیشی که من او را می شناختم، از درختان زیتونی که در غار Paster Noster وجود داشت و متعلق به دیر خواهران کارملی بود،بالا رفت. دقیقا به خاطر می آورم که عضو وابسته به کاتولیک های کارملی بودم ،اما درنظر داشتم که به صومعه فلسطینی / اسرائیل وارد شوم. زندگی در صومعه زیبا بود.

درختان زیتون، تاک های انگور، درختچه های انار، درختان انجیر، درختان آلو و باغچه سبزیجاتی که خارج از پنجره حجره ام رشد می کردند،فوق العاده بودند.

ناقوس های زندگی دائما نواخته می شدند. هر روز،روزانه 5 نوبت،عبادت می کردیم. و در تابستان در همان زمانی که توسط مسلمانان برای اقامه نماز اذان گفته می شد. زندگی ای که سرشار از معنویت، منحصر به فرد و دقیق بود.

آرامش زیاد و زمان بیشتری را برای تفکری دقیق در اختیارم می گذاشت. درتمام مدتی که در دیر بودم، به خدا فکر میکردم. تحت تاثیر قدرتی فوق طبیعی و متفاوت قرار گرفته بودم... فکر می کردم "خدا کجاست؟"حالا می دانم که او هرگز، حتی برای لحظه ای مرا ترک نخواهد کرد، ماشاءالله.

زندگی در دیر برای راهبه های دیگر عادی بود، اما من احساس می کردم که زندگی ام نیازمند به خروج از آنجا و وارد شدن به قلمرویی دیگر است. هرچند اولین روز از باقی زندگی ام بود، اما هنگامی که دیر را ترک می کردم برایم روزی غم انگیز شد.

در روز کیپور به اورشلیم بازگشتم . بعد از ملاقاتی کوتاه از ایالات متحده، دوباره به قدس بازگشتم..."برای باقی زندگی ام".

در مرحله آخر زندگی ام در قدس، در مقام جامع اسقفی محله مسلمان نشین سوری ها در شرق اورشلیم زندگی می کردم. مسیحیان عرب/سوری نسبت به مسلمانان خیلی بدگمان بودند و من به آنها می گفتم:" از اینکه همه درها و پنجره ها ایمن باشند، مطمئن باشید و با فرا رسیدن شب آنها را قفل کنید، چراکه آنها (همسایگان مسلمان) دزدانه خواهند آمد و گلوهایمان را هنگامی که خوابیم، خواهند برید!"

در آن زمان من سخت کار می کردم ،کارگری می کردم.من (آمریکایی مضحکی) ""foolish American بودم؛ چراکه از مسلمانان کمترین ترسی نداشتم، آنها دوستانم بودند. از زنی مسلمان و بچه هایی که به میهمانسرایمان می آمدند،مراقبت می کردم . همچنین بیشتر اتاق خواب های میهمانسرا را تمیز می کردم، کف زمین ها را می شستم و پله های بی شمار آنجا را با دستم می سابیدم و حداقل هفته ای یکبار، همه 16 راه پله از پله ها را می سابیدم. باید می دانستم که چطور هرروز صبح همه ملحفه ها را شسته و روی پشت بام بیاویزم.

ترجیح می دادم، درست بعد از بیدار شدن برای نماز روی بام بروم.

حدودا ساعت 4:30 دقیقه صبح به پشت بام می رفتم و به خارج از شهر قدیمی چشم می دوختم. اورشلیم محبوب من! گنبد سنگی ات نشانه آن است که برای همیشه در قلب من زنده خواهی بود! یاد گرفته بودم که هرچیزی را که می دیدم، نسخه برداری کرده و به عربی بنویسم.

یک روز چیزی را بر دیوار یک کافی شاپ دیدم و شیفته اش شدم. از روی آن نسخه برداری کردم. به قدری زیبا بود که انگشتانم همه آن را بدون توقف از حفظ نوشتند.

هر روز صبح، از نوک انگشتم برای نوشتن آن کلمات در آسمان آبی استفاده می کردم. بلافاصله، از دوستان مسلمانم درباره آن چیزی که نوشته بودم، پرسیدم.

و آنها گفتند؛" که یک سوره است، سوره فلق". کامل، دوستی عزیز، پیشنهاد داد که به Souq بروم و یک نسخه از قرآن را بگیرم، بنابراین به آنجا رفتم.

اولین چیزی را که به دنبالش گشته بودم، سوره فلق بود. و من خواندم؛ "به نام خداوند مهربان و رحیم. همه مخلوقات به دنبال حاکمی می گردند که در سپیده دم به او پناه ببرند. "... درست همانطور که من با انگشتم در آسمان نوشته بودم!

"از شر شیطانی که او خلق کرده"... و این طور به نظرم رسید که سربازان گشتی اورشلیم باشند.

" و از شر تاریکی، زمانی که فرا می رسد"... منظور آن، دوستان مسلمانم بودند که:" دزدانه سرمان را می بریدند"؟! آشوب های خیابانی و شورش های شرارت بارشان!

" و از شر کسانی که جادوگری می کنند، و از شر حسود،هنگامی که حسادت می ورزد"... حسود... حسود چه کاری انجام می دهد؟

در مورد اختیاراتی که خدا به من کمترین نشان داده بود، کم می دانستم. روزهای زیبایی بعد از انجام کار وجود داشتند،اما به خاطر اینکه از مواد شیمیایی سختی استفاده کرده بودم، دست ها و پاهایم زخمی و پینه بسته بودند.

درنهایت، هنگامی که از آنها خیلی زیاد استفاده می کردم، پوست خشک دستم ترک برداشته، خونریزی کرده و جدا می شد.

چنانچه برای مدتی طولانی در یک جا بی حرکت بر روی پایم می ایستادم، بی حس می شدند؛ به طوری که به مجردی که شروع به پیاده روی می کردم، این کار برایم زجر آور بود. صندل هایم، دائما از پیاده روی و تحریک ترک ها خونی بودند.

متوجه شدم که مغازه داران و فروشندگان محصولات تولیدی از من دوری می کردند. به نظر، مثل یک جزامی و کسی که پوستی رفو کرده داشت،می آمدم. تنها چیزی که کمک می کرد تا دردم را فراموش کنم، نگاه کردن به بچه هایی بود که از خیابان های کم عرض دیر الیاس عبور می کردند و از عین الکریم خارج می شدند و بالای صخره مشرف به وادی ... ناصری و الجلیل نشسته یا تن  خود را به آب می زدند.

Tiberius و قایق سفری ای که در طول دریای الجلیل خوشبختی ها را همراه می آورد! بحرالمیت، جایی که برای شنا به آنجا می رفتم.

معرکه است! چه عالی... زندگی خشن و زیبا بود...

بعد از انجام مراسم ربانی به سمت خانه ام ،مقام اسقفی، که در پایین همان خیابان های خاکی بود، می رفتم. یک شب در حالی که با دردی کشنده قدم برمی داشتم، با خدا گفتم": خدای من ، آیا اینجا هستی؟ حقیقتا وجود داری؟ نمی دانم یهودی ام، مسیحی ام،مسلمان یا کافرم! خدای من ... اگر اینجایی، و این که حقیقتا اینجا در این محله فقیر نشین هستی؛ چیزی راکه هیچ وقت نمی دانستم، نشانم بده. برای این که حس می کنم چیزهایی را به من یاد داده ای که نمی دانم چه هستند!" همان طور که به نور خورشید که به روی گنبد طلایی بالای صخره می تابید نگاه می کردم....آه... یا خدا!

... همان طور که گریه می کردم، به سمت خانه ام رفتم.

با وجود این، احساس می کردم که از لحاظ روانی قصد جان خودم را کرده ام. درست مثل این که از بالای یک صخره سیاه به داخل شکافی سیاه سقوط کرده باشم. می توانستم " از پا افتادن" خودم را حس کنم و می دانستم که در هرکدام از گودال های جهنم یا... یا... هم که بیافتم، خدا می تواند از من محافظت کند. همه افکارم این بود؛ خدا یکی است...شنیده بودم که او فراتر از هرآنچه که کسی گفته باشد، خواهد بود." خدایا، خدای من لطفا مرا بپذیر!" و این همه چیزی بود که می توانستم به آن فکر کنم.

بعد از این که مریض شدم. کاتولیک های سوری "خوب نبودند".

یک روز به من گفتند؛ تابعد ازظهر آنجا را  ترک کنم... نه بیشتر از این.

شب که برگشتم، بیشتر اسباب و اثاثیه ام در خیابان ریخته شده بود و بعضی در انباری کوچک داخل حیاط ذخیره شد و خودم هیچ جای خوابی نداشتم.

سرانجام، اتاقی در یک میهمانسرا در شرق اورشلیم پیدا کردم.

بعد از چند هفته، بدنم به علت بیماری ( لوپوس) Lupus از حرکت ایستاد. سفارتخانه آمریکا برنامه ای برای بازگشتم با هواپیما به ایالات متحده جهت یافتن پزشکان بیشتر مهیا ساخت.

احتمالا این غم انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیافتد.

درست قبل از بازگشتم، به (نوتردام ) Notredame رفتم و کاپوچینوی همیشگی ام را بر روی تراس با چشم اندازی زیبا از شهر سفارش دادم. نشستم آنجا، جایی که می شناختم؛دوره ای کوتاه از باقی زندگی ام را به خاطر آوردم. از بالای شهر به صخره سنگی ای نگاه می کردم که از پشت دیر الیاس بالا آمده بود. و از خدا خواستم"؛ خدای من... لطفا اجازه نده بمیرم! تا یکبار دیگر قدس را ببینم. خدای من اجازه بده اورشلیم برای همیشه در قلبم زنده بماند". هیچ وقت عکسی از قدس نگرفته بودم، با این وجود هرگز نمی توانم آن را ببینم.

بعد از شروع بیماری و ناتوانی ام در حرکت، وقتی که به ایالات متحده آمریکا برگشتم؛اوضاعم بهتر شد. مشغول به کار شدم. ناخودآگاه، باز هم فکر و ذهنم به سمت اورشلیم رفت.خدا در زندگی ام وجود داشت... و خدا یکی بود، قیوم و متعالی. شنوایی ام را از دست دادم. .با از دست دادن شنوایی ام، انعکاس صدای خیابان های اورشلیم به گوشم می رسید... "الله اکبر... الله اکبر ..." شنوایی ام را از دست دادم.

بچه های کوچک به طرفم می دویدند و می گفتند": صبریا... صبریا!"

دوستان مسلمانم را از دست دادم و از خودم می پرسیدم؛"پس خدا کجاست؟"

یک روز صبح درست قبل از اینکه به محل کارم بروم ،ناچار شدم در آشپزخانه بمانم و خدا شاهد من بود،همان طور که می گفتم:" اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد نبی و رسول الله" " سوره حمد و سوره فلق را خواندم و در حالی که اشک می ریختم از در خانه خارج شدم. شاد و سرمست به این می اندیشیدم؛" من مسلمانم! الله اکبر! اسمم را از سابینا به صبریا و بعد به صابیراه تغییر دادم...انسانی صبور . خدا را شکر.

 



Saabirah AbdulHayy

Each single life is a unique, beautiful, gift from the One Who Creates. Insha’Llah, I shall never stop loving to sing the praises of my Creator (swt) and the Road that I’ve travelled and continue to travel until breath leaves this body. I was born Muslim, AlHumduli’Llah although I never knew that as I was raised Catholic Christian. There have been many trials with only one answer even when I didn’t know the question. There has been One Constant in my life and it is the Source of All...Allah (swt). Sometimes, that never-ending, “God, where are you?” caused difficulties, especially when I was growing up. Mother used to say (and still does) “Go to church once a week, say your prayers and then cut it out with all of your “God Stuff!” For me, that would have been like cutting off a limb. I have been a bit ill since 12 years old in that I’ve had epilepsy, which was difficult to control. I was married at age 22, had a child, and because of seizures, I was heavily medicated and seem to have lost 11 years of my life/memories. I recall my daughter at the age of 5 and then...she was 16. I became ill with pneumonia and in one day my lungs collapsed, liver failed and I slipped into a comatose state. The doctors resuscitated me and used life support for sustenance. My family was told that I would most likely live for not more than 3 days. AlHumduli’Llah, I didn’t know that I was “supposed to die” and one day I woke up My life took a turn. I worked as an office manager for a few years.!

Guidance   When I was laid off, I went on retreat to seek and again asked God, “Where are You?” The official reason for the retreat was a passage from the Bible: “Ask and you shall receive; seek and you shall find; knock and the door will be opened to you”. When I left for that retreat, I made a “bargain with God.” I asked for His Guidance and in turn promised that after 10 days of prayer, I would return home to find God’s Will for me “in the mailbox!” Well, Allah (swt) came through and I found one letter about a pilgrimage to Israel. In Israel, I discovered Arabs and Muslims. “The Road Less Travelled” opened up to me and I was happy to walk it. After that first 10-day pilgrimage I returned to Israel by myself for what I believed would be 28 days for a time of prayer, searching, and coming to a better understanding of God and me. When the airplane landed I walked through Ben Gurion airport pushing my luggage in a trolley, wondering what would happen to me... alone in the Middle East! A very beautiful world opened up to me as I looked out at the desert, palm trees and people speaking strange languages...Hebrew and Arabic, neither of which I understood at all.

The trip from Ben Gurion Airport to Jerusalem was my very first experience of being totally on my own. The brilliant blue skies and gentle breezes spelled out “home” to me. After one day in Jerusalem I was off to Mt. Tabor for 11 days. My 40th birthday was on the exact same day as the 50th anniversary of the ordination of one of the Franciscan friars and the banquet and fireworks that were planned for that day were for us both! Looking out over the desert and across to Mt. Hermon was my morning activity. The sheep and goats with their bells meandered up the side of Mt. Tabor. Birds tweeted and sang their morning songs as the sun rose. It was summer and everything was in bloom. Flower petals marked the pages of my prayer books and journals instead of bookmarks. I cannot  properly explain what it was and what was going on in me, but again, I felt as though “something” was calling.

After Mt. Tabor and the Church of the Transfiguration, I went down to Mt. Carmel. Ahh...the Mediterranean filling the horizon with such a blue/green! I lived in the Monastery of St. Terese with the Carmelite Sisters and Friars. I was a secular Discalced Carmelite at the time. It was our obligation to pray five times every day the “Liturgy of the Hours,” which is mainly the Psalms and a ritual standing and bowing... much like making Salaat. So, we rose with the sun. I wondered at the marvels and questions that were filling every piece of me. I was there for the feasts of Our Lady of Mt. Carmel and 3 days later, the feast of St. Elijah. The cave of Elijah is in the side of the mount overlooking the ocean. Jews and Muslims came for a week camping out in the huge yard in front of the monastery. Every year there is a great celebration for the Feast of Elijah the Prophet who fought the people of Baal, right there on Mt. Carmel. The Temple of Baal is still there almost next door to the Carmelite Monastery. The time on Mt. Carmel was like a dream and when my two weeks there was up I didn’t know what to do. I called to the US and they said, “You sound as though you want to stay, why don’t you change your ticket?” Well, they didn’t have to say it twice!

Going to Jerusalem was scary. I didn’t know the city and I’d yet to find my way around the small alleyways of the Old City (Al-Quds). There was a favourite spot at the coffee shop at the Notre Dame Center. I’d sit there and look out over the Old City’s minarets and steeples. The Dome of the Rock filled my gaze...so beautiful! After the 4 days that were reserved for me in the hotel I had to “hit the streets” in search of a new place to lay my head. The winding alleyways of al-Quds were like a labyrinth. I knew of one little house that was run by the Arab Rosary Sisters an   went there pulling all of my belongings. The little Arab Sister said, “Sorry, we don’t have any room but you can leave your luggage while you go to look around the city.” So, I was off on the very old stone streets with the wall of al-Quds always on one side of me. As darkness began to fall and there was nowhere to sleep I recalled the words of the Psalm, “Though an army surround me, I shall not fear for Thou art with me.” I had lost my luggage and couldn’t find my way back to the morning’s house! Trudging down the dusty street I saw a familiar door built into the walls. It was strange in that it was open with night approaching. An Arab nun looked out as I was about to pass by and said, “Aren’t you Sabina? Someone told me that you were here in the morning. Come in, we have a place for you!” What a shock! Thus began the next months of communal meals with other travellers (who turned into “Jerusalem friends” over the next 7 years), hand washing clothes and singing as we hung them on the roof to dry, bargaining in the souq, and travelling the city in an attempt to soak in it’s glory.

My roommate Lena was Swedish. She worked at the Gaza Community Mental Health Program on weekends and was studying Arabic. That was where I learned of the plight of the Palestinians and first decided to plunge myself into the Arabic language. When my Visa ran out it was a teary “goodbye” and long flight back to the US. After a little while, I found myself back in al-Quds...my home. Money was tight so it was time to live life poorly in my beloved al-Quds. I learned every face, every smile, every shop’s owner and the merchants in the souq. I was known as “the woman with the beautiful dress” for the lovely Bedouin jalabiyya that I wore. Also, I was known as “the hard woman” because I’d learned to “bargain with the best of them!” I lived in a hostel (50 cents a night) and met Ismael who would become my teacher for writing Arabic. I didn’t know it at the time but the words that Ismael was teaching me to write were things like “ism” or “Malik” “al-ard.” He said, “Sabina, the best way to learn the Arabic language is with the Qur’an.”

I didn’t know what the Qur’an was! I had very little exposure to Islam. Ismael always said, “Sabina your Faith is beautiful and you love God. Don’t let anyone hurt that... only God is One.” “Do not forget Sabina... God is One.”

Things changed a bit. I was living inside the Walls of the Old City. My little room looked like a cave made from stone with a vaulted roof. Winters were freezing cold and wet. Spring cloaked the country in colors, summer was sweltering hot, and the fall was a less colorful version of spring. One year, a Carmelite priest that I knew took me to the Monastery of the Discalced Carmelite nuns on the Mount of Olives just there at the Grotto of the Pater Noster. I was already a member of a Catholic Discalced Carmelite community but thought to enter the monastery in Palestine/Israel. Life in the monastery was beautiful. The olive grove just out the window of my cell was huge with olive trees, grape vines, pomegranate bushes, fig trees, plum trees and a vegetable garden. Life was lived around the bells. We prayed every day, 5 times a day, and in the summer we prayed at the same times that the Adhan was calling Muslims to prayer. That was a very prayerful, solitary and thoughtful life. It afforded me much peace and lots of time for quiet thought. While in the monastery I wondered about God. I was overshadowed by a different and powerful Transcendence...I thought, “Where is God?” Now I know that He (swt) never left me for even a split second, Masha’Llah. Life in the monastery was typical of any other nun but I sensed there that my life needed to be out on the streets in the world. When I left the monastery it was a sad day but also the first day of the rest of my life. I went down to Jerusalem on Yom Kippur. After  a short visit back to the US, I returned to al-Quds again...”for the rest of my life.”

The last stage of life in al-Quds I worked at the Syrian Catholic Patriarchate in East Jerusalem’s Muslim neighbourhood. The Syrian/Arab Christians are very suspicious of Muslims and I was told to make sure that all doors and windows were securely locked by nightfall because “they (Muslim neighbours) will sneak in and cut our throats while we sleep!” At that time I was working very hard doing manual work. I was the “foolish American” since I was not in the least afraid of Muslims; they were my friends. I was the one who cared for the Muslim women and children that came to our guesthouse. I also cleaned lots of bathrooms in the house, washed floors, and scrubbed the endless stairs on my hands and knees at least once a week In all there were 16 flights of stairs. I must have hung goodness knows how many sheets on the rooftop every morning. I liked going up on the roof just after waking to pray. Every morning at about 4:30 I went up to the roof and looked out over the Old City. My beloved Jerusalem! The Dome of the Rock is a sight that will live in my heart forever! I had been learning to write Arabic and copied everything that I saw.

One day I saw something on the wall of a coffee shop and it captivated me. I copied it. It was so beautiful that my fingers learned to write it without stopping at all. Every morning I used the tip of my finger to “write” the words in the blue sky. Soon, I asked Muslim friends what it was that I was writing and they told me, “That is a Surah, Surat al-Falaq.” A dear friend, Kamil, suggested that I go down into the souq and get a copy of the Qur’an, so I did.

The first thing that I looked for was Al-Falaq, and I read, “In the Name of God, the Merciful, the Compassionate. All of Creation seeks refuge in the Lord of the Daybreak”...just as I had been writing with my finger in the sky! “From the evil which He has created”...and I thought of the soldiers that patrolled Jerusalem. “And from the evil of the darkness when it descends”...was this my Muslim friends who would “sneak in and slit our throats”?! the riots in the streets and the sounds of the dark. “And from the evil of those who practice witchcraft, and from the evil of the envier when he envies”...the envious...what did I have to envy? Little did I know of the Gifts that Allah (swt) was showering on little me.

The days were beautiful after the work was done but because of the harsh chemicals that I had to use my feet and hands were callused and raw. The dry skin finally cracked leaving my hands bleeding when used very much. If I stood still in one place for too long my feet would become numb so that when beginning to walk it was agony. Sandals were permanently bloodstained from walking and irritating the cracks. I noticed that shop owners and produce vendors were avoiding me. I looked like a leper and a darned skinny one at that. The only thing that helped forget the pain was to look at the children and walk the narrow streets of the souq...up to the top of the Mt. of Olives...out to Ein Karim to sit up on the cliff overlooking the wadi...Nazareth and the Galilee! Tiberius and a boat trip across the Sea of Galilee to the Mount of Beatitudes! The Dead Sea where I went to swim. Gorgeous! Well...life was tough and life was beautiful. After going to Mass every evening I walked home to the patriarchate down the same dusty roads.

One evening as I walked in excruciating pain I talked to God. “My God, are You there? Do You really exist? I don’t know if I’m a Jew, Christian or Muslim or Atheist! My God...if You are there, I’m throwing everything that I’ve ever knew of You right here in this gutter. You have to teach me because I sense something but don’t know what it is!” With that I looked up at the sun setting over the golden Dome of the Rock...ah, Ya Allah! As I walked home I cried. It felt as though I had just attempted spiritual suicide and was falling off of the top of a cliff into a black abyss. I could feel myself “dropping” and knew that I would either land in the pits of Hell or...or...God could save me! My thoughts were that God is One...He transcends whatever anyone I’d heard had said. “Please God, Ya Allah take me!” was all that I could think.

After that I became ill. The Syrian Catholics were “not nice.” One day I was told to leave by afternoon...no more work. By evening I was back on the street pulling some luggage with me, some stored at a little house in the courtyard, and nowhere to sleep. Eventually I found a room in a hostel in East Jerusalem. After a few weeks my body froze up due to the lupus condition. The American Embassy made emergency arrangements to fly me back to the US to find some doctors. It was probably the saddest thing that could have happened. Just before I left I went back to the Notre Dame and had my usual cappuccino on the terrace with its beautiful view of the City. Sitting there I knew that it was a brief period that I would remember for the rest of my life. I looked out over the City at the Dome of the Rock with the Mt. of Olives rising behind it and prayed, “My God…Please do not let me die until I once again see al-Quds. My God, let Jerusalem live always in my heart.” I have never taken a photograph of al-Quds yet I can see it still.

When I returned to the US, after a while of being sick and unable to move, I got better, went to work and continued bumping up against the thoughts and feelings of Jerusalem. God was there in my life...and God was One, Al Quyyoom, the Transcendent. I missed hearing the Adhans echoing in the streets of Jerusalem...”Allahu Akbar…Allahu Akbar.” I missed the little children running to me calling, “Sabria, Sabria!” I missed my Muslim friends and I wondered, “Where is Allah?”

One morning just before work I was compelled to stand in my kitchen and asked Allah to be my witness as I said, “AshHadu ana La Illaha Illa Allah wa AshaHadu ana Muhammad Nabi waRasuulu.” I read al-Fatiha and al-Falaq and walked out my door in tears, overjoyed at the thought “I am Muslim! Allahu Akbar! My name had changed from Sabina or Sabria to Saabirah... the Patient one. Subhan Allah.

Salaamu Alaikum waRahmatulluh waBarakatuhu.

Holy Quran 48:28

He it is Who sent His Apostle with the guidance and the true religion that He may make it prevail over all the religions; and Allah (swt) is enough for a witness


situs poker deposit pulsa
پنجشنبه 1 اسفند 1398 02:53 ق.ظ
Since the admin of this site is working, no doubt very quickly it will be renowned, due to its feature contents.
perfopil.ru
پنجشنبه 1 اسفند 1398 02:34 ق.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your website.

It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant for me to come here and visit more often. Did you hire out a designer to create
your theme? Outstanding work!
commercial coffee shop appliances
پنجشنبه 1 اسفند 1398 01:49 ق.ظ
You're so cool! I do not suppose I have read through
something like that before. So wonderful to discover someone with some genuine thoughts on this subject.
Really.. thanks for starting this up. This site is
one thing that is needed on the web, someone with a bit
of originality!
website
پنجشنبه 1 اسفند 1398 12:54 ق.ظ
Hi there would you mind letting me know which
web host you're working with? I've loaded your blog in 3 different browsers and I must say
this blog loads a lot quicker then most. Can you suggest a good hosting
provider at a reasonable price? Many thanks, I appreciate it!
เช็คพัสดุ jt
پنجشنبه 1 اسفند 1398 12:52 ق.ظ
Nice response in return of this difficulty with
real arguments and describing all on the topic of that.
easyigfollowers.com
پنجشنبه 1 اسفند 1398 12:20 ق.ظ
Asking questions are really fastidious thing if you are not understanding anything entirely, but this article presents good understanding even.
หนังช่อง 3
پنجشنبه 1 اسفند 1398 12:06 ق.ظ
Do you have a spam issue on this website; I also am a blogger, and
I was curious about your situation; many of us have developed some nice procedures and we are looking to trade techniques with others, be sure to shoot me an e-mail
if interested.
kolokolchik237.ru
چهارشنبه 30 بهمن 1398 11:48 ب.ظ
WOW just what I was looking for. Came here by searching for freestanding electric fires
villa murah di batu
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:52 ب.ظ
Hi there, of course this post is actually fastidious and I have learned lot of
things from it regarding blogging. thanks.
Schuhe für Damen
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:24 ب.ظ
Wow! At last I got a weblog from where I be caapable of genuinely obtain valuable information regarding my sstudy and
knowledge.
idim
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:17 ب.ظ
This paragraph is actually a nice one it assists new internet viewers, who are
wishing for blogging.
Taruhan Online Terbaik
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:12 ب.ظ
Wow! This blog looks exactly like my old one! It's
on a entirely different topic but it has pretty much the same page layout and design. Superb choice of colors!
Boob Tape
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:11 ب.ظ
Superb blog you have here but I was wanting to know if you knew of any message boards that cover the
same topics discussed in this article? I'd really love
to be a part of group where I can get feedback
from other experienced individuals that share the same interest.
If you have any recommendations, please let me know.

Kudos!
spilleautomater
چهارشنبه 30 بهمن 1398 09:37 ب.ظ
king neptunes online casino
casino
real online gaming stargames
http://giupviec.hongphong.gov.vn/cam-nang/cap-nhat-thong-tin-ve-nghe-giup-viec-tai-viet-nam/
چهارشنبه 30 بهمن 1398 09:34 ب.ظ
This is a topic that's close to my heart... Many thanks!
Exactly where are your contact details though?
vntoursguide.com
چهارشنبه 30 بهمن 1398 09:03 ب.ظ
I like looking through and I believe this website got some genuinely utilitarian stuff on it!
창원출장안마
چهارشنبه 30 بهمن 1398 07:59 ب.ظ
Fantastic website you have here but I was curious about
if you knew of any user discussion forums that cover the
same topics discussed here? I'd really like to be
a part of community where I can get responses from other
experienced individuals that share the same interest. If
you have any recommendations, please let me know. Thanks
a lot!
188bet
چهارشنبه 30 بهمن 1398 06:56 ب.ظ
My relatives always say that I am wasting my time here at net, but I know I am getting knowledge everyday by reading such fastidious articles.
check that
چهارشنبه 30 بهمن 1398 06:49 ب.ظ
magnificent issues altogether, you just received a emblem new
reader. What would you suggest in regards to your put up that you made some days
in the past? Any positive?
https://tribune.com.pk/
چهارشنبه 30 بهمن 1398 05:28 ب.ظ
I was curious if you ever considered changing the layout of your
website? Its very well written; I love what youve got to say.

But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it better.

Youve got an awful lot of text for only having one or 2 pictures.

Maybe you could space it out better?
khongcogi
چهارشنبه 30 بهمن 1398 04:48 ب.ظ
Hi there, I want to subscribe for this blog to take newest updates,
thus where can i do it please help out.
바카라노하우
چهارشنبه 30 بهمن 1398 04:38 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in writing this site.
I really hope to view the same high-grade blog posts from
you later on as well. In fact, your creative writing abilities has motivated me to get my own blog now ;)
ww88
چهارشنبه 30 بهمن 1398 04:35 ب.ظ
Keep this going please, great job!
stellar xlm explained theme extended
چهارشنبه 30 بهمن 1398 04:30 ب.ظ
magnficent publish, vеry informative. Ι wondeг why tһe opposite specialists оf this
sector do not realize thіs. You ѕhould continue үour writing.
I'm sure, yyou havge a huɡе readers' base ɑlready!
ampicillin vs amoxicillin
چهارشنبه 30 بهمن 1398 04:16 ب.ظ
I do agree with all the concepts you've offered for
your post. They're very convincing and can definitely work.
Nonetheless, the posts are too short for novices. Could you please prolong them a bit from subsequent time?
Thank you for the post.
Silk Sarees Bangalore India - Sudarshansilk.com
چهارشنبه 30 بهمن 1398 03:38 ب.ظ
hi!,I like your writing so so much! share we communicate more approximately your post on AOL?
I need a specialist in this area to resolve my problem.
May be that's you! Looking ahead to look you.
토렌트
چهارشنبه 30 بهمن 1398 03:03 ب.ظ
I like what you guys are up too. This type of clever work and reporting!
Keep up the awesome works guys I've included you guys
to my blogroll.
web tasarım ajans
چهارشنبه 30 بهمن 1398 02:10 ب.ظ
Appreciation to my father who shared with me regarding ths blog, this
blog is really remarkable.
about
چهارشنبه 30 بهمن 1398 01:49 ب.ظ
I'm no longer certain where you're getting your info, however
good topic. I needs to spend a while finding out much more or working out more.
Thanks for fantastic information I was on the lookout for this information for my mission.
paketjudionline.mystrikingly.com
چهارشنبه 30 بهمن 1398 01:38 ب.ظ
Magnificent web site. Lots of helpful information here.
I am sending it to some friends ans additionally sharing in delicious.
And naturally, thanks for your sweat!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
اخلال در پارامترهای ورودی
نمایش نظرات 1 تا 30
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic