هر پاسخی در اسلام، به زیبایی موجود است...
جیمز / جمال لطفی
در خانواده ای مورمون متولد شدم. پدرم نه تنها یک اسقف بود، بلکه؛ هم چنین برگزارکننده مراسم دینی عید پنطیکا [1] نیز بود. در حدود دو سال قبل به دین اسلام گرویدم. والدین ام پیرو فرقه مذهبی مورمون ها بودند، زمانی که من تنها 3 سال داشتم، و این تنها مذهبی بود که تا زمان نوجوانی ام می شناختم. در مرکز فلوریدا ( جایی که طرفداران کمربندمقدس- زنار- در آنجا زندگی می کنند) [2] زندگی می کردم، جایی که تعداد کمی از مورمون های صبور در آنجا - خیلی کمتر از مسلمان ها - وجود داشتند. حقیقتا سعی می کردم که در ایمان ام به مورمون باقی بمانم. اگرچه، هرگز به مرحله تصدیق هر آنچه که آنها در موردش صحبت می کردند، نرسیدم؛ با این حال، به معبدی که مراسم غسل تعمید برای مرده ها را انجام می دادند می رفتم، کتاب مقدس مورمون ها را می خواندم، عبادت می کردم و غیره...
گاهی اوقات فکر می کردم، اگر با خودمان به قدر کافی در مورد چیزهایی که می خواستیم به آنها باور داشته باشیم، صحبت کنیم؛ می توانیم خودمان را در مورد آنها متقاعد نماییم (کسب تصدیق آن موارد).
با وجود اینکه ناراضی بودم، به تدریس در کلیسای مورمون پرداختم و هیچ کس نمی توانست پاسخی به سوالات ام بدهد( این که چرا آمریکائیان آفریقایی تبار تا 1976 میلادی کشیش نداشتند؟ چرا خداوند بعضی را با پوست تیره تر نفرین می کند؟ چرا مسیح (ع) می توانست شراب مصرف کند، اما ما از نوشیدن آن منع شدیم؟ در تمام دوران کودکی ام، ما نمی توانستیم کوکا کولا بنوشیم و پس از آن، تنها زمانی که در جلسات تدارک دیده در کلیسا حضور داشتیم، می توانستیم آن را بنوشیم و در غیر این صورت انجام آن عملی خطا محسوب می شد). کلیسا را با غم و اندوه فراوان ترک کردم.
عادت کردم که با دوست ام به کلیسای کاتو لیک ها بروم، اما این هم؛ اصلا هیچ حسی برایم نداشت. نخستین بار ، زمانی که در ارتش به عنوان تکنسین تعمیرات تجهیزات مخابراتی آموزش می دیدم؛ از یک مسلمان در مورد اسلام چیزهایی شنیدم.
در تمام مدت آموزش، سربازی از ارتش تعلیم دیده اردن با ما بود، اطمینان دارم که نام اش گروهبان موتاسوم [3] بود. تصور می کردم که اسلام تا حدودی شبیه به آیین هندو باشد، بنابراین؛ سوالات زیادی را در مورد خدایانی که او به آنها معتقد بود و آنچه را که از حضرت عیسی ( که رحمت خدا بر او باد)؛ از او پرسیدم. حقیقتا متعجب شدم، زمانی که دریافتم اعتقادات اش تماما به استثنای چیزهایی بود که به ذهن ام خطور کرده بودند، او به پیامبری که محمد( که رحمت خدا بر او باد) نامیده می شد؛ معتقد بود. بعد از اتمام مدرسه نظام ، آدرس آن گروهبان را گم کردم و هرگز فکر نمی کردم که بعد از آن روز تا این حد در مورد اسلام علاقه مند شوم. در حالی که در ارتش بودم، کمی از اوقات ام را صرف خدمت در کلیسای کوچک پنطیکا می کردم و در آن میان زمانی که خارج از ارتش بودم، به کلیسا رفت و آمد داشتم.
بعد از ترک ارتش با بسیاری از افرادی که اهل کلیسای پنطیکا بودند، آشنا شدم و تصمیم گرفتم که به " خط فکری " جامعه مسیحیت بپیوندم. افرادی که حقیقتا رفتارشان دوستانه و نیتشان خیر به نظر می رسید. بعد از حدود یک سال از رفتن ام به آنجا، مجددا به سراغ پرسش های گذشته ام رفتم. چرا این افراد، تا این اندازه بدون مطالعه دینی گرفتار احساسات شان شده بودند؟ چطور می توانستند مسیح را خدا بدانند و برضد آن هم ادعا کنند؟ چرا باید این سخن در زبان ها بی معنا باشد که مردم دیگر نفهمند آنها چه می گویند؟ نمی دانم کجا این حس را که از دین مسیح(ع) خارج شده ام، را دریافتم. از کلیسای پنطیکا دست کشیدم و به سوی مورمون ها بازگشتم. بعدها، در زندگی ام برای رفتن به دانشگاه ایالتی وبر[4] به اودن[5] در یوتا[6] سفر کردم.
تمایل داشتم تا یکبار دیگر برای رسیدن به کلیسای مورمون سعی کنم. به کلاسهای مذهبی ای که در موسسه LDS برگزار می شد، اشاره می کنم. برای رسیدن به درجه معنوی در آنجا نبودم، بلکه تمایل داشتم تا به جای پای محکمی در میان مورمون ها دست پیدا کنم، جایی که در اقلیت نبودم. حقیقتا مایل بودم که ادامه تحصیل بدهم و به طور منظم شروع به رفتن به کلیسا نمودم. در مدتی که آنجا بودم در کلاس موسسه LDS با خانمی آشنا شدم . بعد از یک سال از حضورم در مدرسه و قویتر شدن اعتقادم در دین مورمون، تصمیم گرفتم که ازدواج کنم و عقد ازدواج مان در معبد شهر سالت لیک[7] بسته شد. همه چیز عالی بود، یا لااقل من این طور فکر می کردم.
بعد از گذشت چند هفته از ازدواج مان، احساس می کردم که افکار تردید آمیزم در مورد مسیحیت مورمون و آنچه که آموزش می دادند، باز هم به سراغم آمد. سعی داشتم خیلی سخت اعتقادم را حفظ کنم، اما زمانی که تعلیماتی تا این حد ضد و نقیض باشند، چطور می توانم خداوند را احساس کنم؛ این کار دشوار است. آیا یک مرد می تواند خدا باشد؟ آیا خدا می تواند یک مرد باشد؟ آیا خود من ، می توانم روزی جهان را خلق کنم؟ و غیره... من و همسر سابق ام، به جز در حوزه دین؛ در باقی مسایل با هم کاملا همراه بودیم. اما در نهایت، بعد از گذشت 4 سال؛ کاملا دوستانه از هم جدا شدیم و این بهترین کار بود. احساس می کردم که فقدان اعتقادم او را به زیر می کشید و من نمی توانستم به چیزهایی که هیچ احساسی در موردشان نداشتم، وفادار بمانم.
بعد از طلاق، شروع به جستجوی حقیقت از طریق اینترنت نمودم. به اتاق های چت و تالارهای گفتگویی که در مورد مذهب بود؛ ملحق می شدم. با مسلمانان بسیاری آشنا و مجذوب شان شدم. باورهایی که داشتند بسیار به من نزدیک بود. به این که حضرت عیسی (ع) خدا باشد، اعتقاد نداشتم. معتقد بودم که عیسی (ع) تنها، بیش از یک مرد معمولی ( یک پیامبر) نبود. بعد از صحبتهای هم زمانی[8] که داشتم مایل بودم که به ملاقات بسیاری از مسلمانان واقعی بروم، بنابراین به مسجدی در تمپه[9] ، آریزونا ( نزدیک به ققنوس) رفتم. در حالی که با گروهی از نومسلمانان آمریکایی که به آنجا دعوت شده بودند، آشنا شدم ( از آنها خواستم که درباره اسلام به طور اساسی با من صحبت کنند). زمانی که در کنارشان ایستادم و به آنها گفتم که تمایل دارم در مورد اسلام بدانم؛ آنها آماده می شدند تا آنجا را ترک کنند. به آنان گفتم؛ به کجا می روند، بایستند و کاملا معتقد بودم که آنها این کار را انجام می دهند. بعد از بحثی طولانی و مطالعه از روی قرآن و کتاب مقدس، به این نتیجه رسیدم که قلبا یک مسلمان هستم. این والدین ام بودند که مرا با اعتقاداتی که مخالف با اسلام بود، بار آورده بودند. به آنها گفتم که مایل هستم تا شهادتین ( اعلام ایمان [10] ) ام را بگویم. و من همان روز اسلام آوردم. هیجان ام را زمانی که برای نخستین جمعه ای که می آمد، تصور کنید.( جمعه، روز اجتماع مسلمانان برای با هم بودن است) و امام (رهبر) در این روز مشرف شدن ام را به دین مبین اسلام ، اعلام نمود. صدها نفر از مردان شماره تلفن های شان را به من دادند، مرا در آغوش گرفتند، و مرا به عنوان برادر شان پذیرا شدند. که این برادری و ایمان ام تا به امروز متزلزل نشده است. هرزمانی که سوالی داشته باشم، پاسخ آن به زیبایی در اسلام موجود است.
قرآن کریم ، سوره زمر آیه 18
آن بندگانی که چون سخن حق را بشنوند، نیکوتر آن را عمل کنند؛ آنان هستند که خدا آنها را به لطف خاص خود هدایت فرموده و هم آنان به حقیقت خردمندان عالم اند.
[1] Pentecostal
[2] Bible Belt
[3] Mutasum
[4] Weber State University
[5] ogden
[6] Utah
[7] Salt Lake City
[8] On Line
[9] Tempe
[10] Declaration Of Faith
James / Jamal Lutfi
I was raised in a Mormon family (my father was a Bishop) but also attended a Pentecostal Church. I converted to Islam about two years ago. My parents converted to Mormonism (LDS Church) when I was only 3 and so it was the only religion I knew up until I was a teenager. I lived in Central Florida (Bible Belt) where there was little tolerance for Mormons, much less Muslims. I really tried to get a grip on the Mormon faith. I went on Temple trips to do the baptisms for the dead, I read the Book of Mormon, I prayed, etc.... However, I never received that testimony they always talked about. Sometimes I think we can convince ourselves of anything (gain a testimony) if we tell ourselves we want to believe something enough. I became so frustrated with teaching in the Mormon Church and nobody could answer my questions (why could African Americans not hold the priesthood until 1976, why would God curse someone with darker skin, why could Jesus create wine but we are forbidden to drink it, why could we not drink coca cola through my whole childhood and then when the Church gets stock in the company we can drink it and nothing is wrong). I left the church with much heartache.
I used to go with my friend to his Catholic Church but that made no sense to me at all.
The first time I heard of Islam from a Muslim was when I was in the Army training as a radio repair technician. While training we had a soldier from the Jordanian Army training with us, I believe his name was Sergeant Mutasum. I thought Islam was somewhat like Hinduism so I questioned him about how many gods he believed in and what he thought of Jesus (peace be upon him). I was really shocked when I found his beliefs were not all that different from mine except he believed in a Prophet named Muhammad (peace be upon him). I lost track of the Sergeant after the school ended and never thought much of Islam after that day. While in the Army I attended a small Pentecostal Church a few times and thought I would give it a go when I got out.
After leaving the Army I met some people that were Pentecostal and decided to join the “mainstream” Christian community. The people seemed really friendly and well intentioned. After about a year of going there I began to question again. Why were these people so caught up in emotion with no theological study? How could Jesus be God and make claims against it? What was this speaking in tongues nonsense, the people did not understand what they were saying? I felt there was more to the religion that Jesus left but I didn’t know where to find it. I quit the Pentecostal Church and went back to Mormonism.
Later in my life I travelled to Ogden, Utah to go to Weber State University. I wanted to give the Mormon Church another try. I signed up for religious classes at the LDS institute. I was not on a pilgrimage to get a theological degree but I wanted to be in the Mormon stronghold where I was not a minority. I really liked going to college and started going to Church regularly. While there I met a woman in an institute class. After one year of school and a stronger belief in the Mormon faith I decided to get married and it was sealed in the Salt Lake City temple. Everything was perfect, or so I thought.
After a few weeks of marriage I began to feel those thoughts of doubt about the Mormon Church and what they taught. I tried to believe so hard but it is difficult when the teachings are so contrary to what I perceived God to be. Can a man become a God? Can a God become a man? Can I create my own world one day? etc.... My ex-wife and I got along perfectly except in the area of religion. Eventually, after 4 years, we separated quite amicably and were better off. I felt that my lack of faith tore her down and I could not believe some of what I considered non-sense.
After my divorce I began searching the Internet for truth. I joined chat rooms on religion and joined in discussion boards. I met some Muslims and was fascinated. The beliefs they held were so close to mine. I did not believe Jesus was God, I believed Jesus was more than a normal man (a Messenger). After talking online I wanted to go meet some real Muslims so I went to a Mosque in Tempe, Arizona (next to Phoenix). While there I met a group of American Converts that were doing Dawah (basically telling people about Islam). They were just getting ready to leave when I walked in and told them I wanted to learn more about Islam. I told them where I stood and that I already believed much of what they did. After a long discussion and a study from the Quran and Bible I came to conclusion that I was a Muslim at heart, it was my parents that has raised me with those beliefs contrary to Islam. I told them I wanted to take my Shahadah (declaration of faith) and I embraced Islam that day. Imagine my surprise when the first time for Jummah came (Friday, the congregational day for Muslims to gather) and the Imam (leader) announced my conversion to Islam. I had hundreds of people giving me their phone numbers, hugging me, and accepting me as their brother. That brother hood and my faith have not wavered to this day. Anytime I have a question it is answered and that is the beauty of Islam.
Holy Quran 39:18
Those who listen to the word, then follow the best of it; those are they whom Allah (swt) has guided, and those it is who are the men of understanding.
تبلیغات