اسلام حقیقتی راستین 2
آیا اسلام عقاید دیگران را محترم می شمارد؟/ مسلمانان در رابطه با عیسی(ع) چه فکری می کنند؟/ چرا خانواده تا این حد برای مسلمانان مهم است ؟/ در رابطه با زنان مسلمان چطور؟/ آیا یک مسلمان می تواند بیشتر از یک همسر داشته باشد؟/ آیا ازدواج اسلامی مانند ازدواج مسیحیان است؟/ مسلمانان با افراد سالخورده چگونه رفتار می کنند؟/
نظر مسلمانان در مورد مرگ چیست؟/ اسلام در مورد جنگ چه می گوید؟/ در رابطه با تغذیه چطور؟/ اسلام چگونه حقوق بشر را تضمین می کند؟/ اسلام در ایالات متحده آمریکا / جهان اسلامی
رشد اسلام و ادیان جهان
بنابر آمارهایی از سازمان ملل متحد، در حال حاضر اسلام دومین مذهب بزرگ بعد از مسیحیت است. آمارهای سازمان ملل متحد اظهار می دارند که نرخ رشد سالانه اسلام درحدود 40/6 درصد در مقایسه با مسیحیت در مدت زمان مشابه است. همچنین براساس این آمارها، یک نفر از هر 5 نفر در کره زمین مسلمان هستند( براساس محل تولد یا مراجع جغرافیایی).
آمار جهانی جمعیت
آمار جهانی جمعیت
آمار جهانی _ جمعیت جهان برطبق مندرجات
جهانی = 6790062216
آسیا = 3785470000
آفریقا = 841،628،000
اروپا = 728،950،000
آمریکای شمالی = 491،519،000
آمریکای جنوبی = 355،068،000
اقیانوسیه (شامل استرالیا) = 31،617،000
قطب جنوب = جمعیت دائمی ندارد.
مثل همیشه، خدا هست تا کمک کند...
قصد ندارم با این داستان حوصله شما را سر ببرم، یا این که حس همدردی تان را بر انگیزم. در خواستم ساده است، اطلاع رسانی به مسلمانان و همچنین غیر مسلمانانی که در قلمرو بزرگتری از اسلام نسبت به دیگران وجود دارند. و بعد هم؛ اینکه چرا برخی از شما، وقتی رفتارهای خشونت آمیز مسلمانان را از طریق تلویزیون می بینید، آن را تصدیق می کنید. همچنین، قصد ندارم آبروی شخص به خصوصی را در این داستان از بین ببرم.گذشته را به یاد می آورم. زمانی را که پسر بچه کوچک در حال رشدی در بخش مرکزی شهر شیکاگو بودم. پدر و مادرم، هر دو تمام وقت کار می کردند و سعی داشتند تا خانواده ای ده نفره را حمایت کنند. کارها دقیقا آن طوری که آنها برنامه ریزی می کردند، پیش نمی رفت. در ابتدا، پدر شدیدا به سمت مصرف مشروبات الکلی رفت و خیلی زود گرفتار قمار شد، آدم بد خلقی شده بود. هر وقت که نزدیک ما بود؛ یا در حال نوشیدن بود و یا اینکه در مسیر آمد و رفت به زندان. او بیشترین اوقات اش در هر ماه را، مکررا در زندان های شیکاگو به سر می برد. به نظرم، پدرم در طول زندگی اش در حدود 200تا 300بار بازداشت شده بود.همیشه، هر وقت پدر و مادرم در خانه بودند، با همدیگر کتک کاری می کردند و یکی از آن دو، نیازمند مراقبت های پزشکی می شد. درگیری های زیادی با هم داشتند. زمانی را به یاد می آورم که پدر، مادر را تحت فشار قرار داد و مادر با یک چکش سر پدر را شکست....
و باز هم در یک حادثه دیگر، مادر یک اتو را به طرف صورت پدر پرتاب کرد...، بعد یک بار دیگر او با یک شیشه آبجو سر پدر را شکست. شاید هم او مستحق اینها بود؛! نمی دانم! وقتی که جنگ بین آن دو به انتها می رسید، نهایتا؛ برای بچه ها هم پایان می یافت.
" آخرین منزلگاه " از سفری طولانی...
به نام خداوند بخشنده مهربان
اغلب، زمانی که مردم از من می پرسند؛ "چطور مسلمان شدم ؟"، یک نفس عمیق می کشم و سعی می کنم یک "جواب کوتاه " به آنها بدهم. فکر نمی کنم که اسلام چیزی باشد که به طور ناگهانی به سراغم آمده است، حتی تصور می کنم که در آن زمان، آن را مثل دوست داشتن احساس می کردم، با این وجود؛ چیزی بود که به تدریج و از طریق تجربیات مختلف ام به سمت اش هدایت شده بودم.
به خاطر نوشتن این متن، امیدوارم کسانی که ممکن است این متن را بخوانند، با بعضی مسایل آشنا شده و تشویق به یادگیری بیشتر در رابطه با اسلام حقیقی شوند.
در سال 1978 میلادی، در استرالیا به دنیا آمدم. غسل تعمید داده شده و به عنوان یک "مسیحی "بزرگ شدم. به عنوان یک کودک مشتاق بودم که در کلیسا حضور پیدا کنم و در کلاس های روز یکشنبه شرکت کنم. اگر چه هنوز می توانم آن اشتیاق را به خاطر بیاورم، اما چیز زیادتری در رابطه با آن را در یاد ندارم. شاید، آن خاطره ای از بهترین لباس هایم از میان همه لباس هایی باشد که تهیه کرده بودم، شاید دیدن بچه های دیگر، شاید داستان ها، یا شاید هم همان چیزی باشد که می توانستم درباره ناهار معروف روز یکشنبه مادر بزرگم زمانی که به خانه اش می رفتم، باشد. خانواده ام در رابطه با مذهب چندان سخت گیر نبودند. هرگز خارج از آنچه که در کلیسا در رابطه با کتاب مقدس با آن آشنا می شدم، چیزی را نخوانده بودم . هرگز قبل از خوردن غذا دعای شکر گذاری را به جا نیاورده بودم. ساده تر بگویم؛ تصور دقیقی در رابطه با منشاء اصلی دین در زندگی مان نداشتم .
می توانم خاطره حضورم با خانواده را در کلیسا به یاد آورم و زمانی را که بزرگتر شدم؛ می توانم زمانی را به خاطر بیاورم که سایر اعضای خانواده ام تمایل نداشتند تا با من به کلیسا بیایند، و به این شکل کفرم را در می آوردند. بنابراین چند سال گذشته را به تنهایی در کلیسا حضور می یافتم.
اسلام، حقیقتی راستین 1
اسلام چیست؟/ مسلمانان چه کسانی هستند؟/ مسلمانان به چه چیزی اعتقاد دارند؟/ چگونه شخصی مسلمان می شود؟/ اسلام به چه معناست؟/ چرا اسلام غیر عادی به نظر می رسد؟/ آیا اسلام و مسیحیت خاستگاهی متفاوت دارند؟/ کعبه چیست؟/ حضرت محمد(ص) کیست؟/ چگونه حضرت محمد(ص) رسول و پیامبر خدا شده است؟/ چگونه اشاعه اسلام جهان را تحت تاثیر قرار داده است ؟/ قرآن چیست؟/ قرآن در رابطه با چیست؟/ آیا منابع مقدس دیگری وجود دارند ؟
مثال هایی از سخنان پیامبر اکرم(ص) / اصول پنجگانه"اسلام چه هستند ؟
لا اله الا الله؛ مسلمان شده ام...
آگاهی اسلامی
اظهارنظرهای دانشمندان در رابطه با قرآن کریم
گزیده هایی از فیلم ویدئویی " حقیقت، این است"، توسط شیخ عبدالمجید ابن الزیندانی، مدیر پروژه معجزات علمی در قرآن و حدیث، دانشگاه شاه عبدالعزیز، جده، عربستان سعودی.
( به کوشش: الیاس کریم)
کیت . ال . مور
( تحقیقات پیرامون علقه[1] یا مرحله زالویی )
استاد ممتاز بازنشسته گروه آناتومی و بیولوژی سلولی، دانشگاه تورنتو. جنین شناس برجسته و نویسنده چندین کتاب درسی در رشته پزشکی، از جمله؛ آناتومی تشخیص بالینی[2] (چاپ سوم) و رشد انسانی[3] ( چاپ پنجم با همکاری پرساود[4]).
دکتر مور، رئیس سابق انجمن کالبد شناسان کانادا و انجمن کالبد شناسان بالینی آمریکا است. وی مفتخر به دریافت بورس تحصیلی معتبر J.C.B شد و در سال 1994 میلادی، مفتخر به دریافت جایزه اعضای انجمن کالبد شناسان بالینی آمریکا " به جهت ارائه مقالات برجسته در زمینه آناتومی بالینی" گردید.
" درطول مدت سه سال گذشته، با هیئت بررسی جنین شناسی دانشگاه شاه عبدالعزیز در جده، عربستان سعودی، برای دستیابی به تفسیر بسیاری از اظهارات موجود در قرآن و سنت، هم چون؛ اشاره به تولید مثل و رشد جنین پیش از زایمان، همکاری نمودم .
نخستین بار، به دلیل صحت اظهاراتی که در قرن هفتم بعد از میلاد، قبل از این که علم جنین شناسی دایر گردد، به ثبت رسیده بودند؛ شگفت زده شدم. اگرچه، از تایخ باشکوه دانشمندان مسلمان در قرن دهم بعد از میلاد و بسیاری از مقالات شان در پزشکی، آگاهی داشتم، با این حال؛ در رابطه با حقایق مذهبی و باورهایی که در قرآن و سنت گنجانده شده بودند، چیزی نمی دانستم.
دکتر مور در کنفرانسی در قاهره با ارائه مقاله ای پژوهشی، چنین اظهار داشت:
" کمک به تشریح موضوعات موجود در قرآن کریم، در رابطه با رشد انسان، لذتی را برای من به همراه داشته است. البته؛ این موضوع برایم روشن است که این اظهارات باید به وسیله محمد از سوی خدا، یا همان الله آمده باشد؛ چرا که بخش عمده ای از این دانش تا قرن ها پیش کشف نشده بود. و این قضیه به من ثابت می کند که باید محمد به عنوان یک رسول از سوی خداوند، یا همان الله، فرستاده شده باشد."[1]
پروفسور مور هم چنین اظهار داشت که:
"... از آنجا که به نمایش در آوردن جنین انسان، به علت فرآیند مداوم تغییر در طی رشد، پیچیده است؛ پیشنهاد شده است که روش جدیدی از طبقه بندی، می تواند با استفاده از شرایط ذکر شده در قرآن و سنت؛ عملی گردد. شیوه پیشنهادی؛ ساده، جامع و مطابق با دانش جنین شناسی عصر حاضر است. "
" مطالعات فشرده در رابطه با قرآن و حدیث درطول چهار سال گذشته، روشی از طبقه بندی جنین انسان را نشان داده است؛ که از زمان به ثبت رسیدن آن در قرن هفتم بعد از میلاد تا به حال، حیرت انگیز است... توصیفات موجود در قرآن، نمی تواند براساس آگاهی علمی در قرن هفتم صورت گرفته باشد..."[1]
مارشال جانسون
استاد و رئیس بخش آناتومی و توسعه زیست شناسی، مدیر موسسه دانیال باگ[5] ، دانشگاه توماس جفرسون، فیلادلفیا، پنسیلوانیا، ایالات متحده آمریکا.
نویسنده بیش از 200 اثر علمی که ازجمله؛ دستاوردهای دیگر او می باشد. ریاست پیشین انجمن شناسایی جنین های ناقص الخلقه[6]. پروفسور جانسون، در هفتمین کنفرانس پزشکی عربستان سعودی، در سال 1982 میلادی؛ زمانی که هیئت بررسی ویژه ای برای تحقیق در نشانه های علمی در قرآن و حدیث تشکیل شد, توجه همگان را به نشانه های علمی موجود در قرآن جلب نمود.
در ابتدا، پروفسور جانسون از پذیرش وجود چنین آیاتی در قرآن و حدیث خودداری می نمود. اما، بعد از تبادل نشر با شیخ زیندانی[7] ، علاقه مند شد و تحقیق خود را بر روی رشد داخلی و هم چنین رشدخارجی جنین متمرکز ساخت.
"... به طور مختصر؛ قرآن نه تنها شکل خارجی رشد را توصیف می کند, بلکه؛ هم چنین بر مراحل داخلی، مراحل درونی جنین، نحوه ایجاد و رشد و نمو آن، اهمیت حوادث عمده ای که توسط علم معاصر به رسمیت شناخته شده است، نیز تاکید دارد."
" به عنوان یک دانشمند، تنها می توانم به چیزهایی که به طرزی خاص آنها را می بینم، بپردازم. می توانم جنین شناسی و زیست شناسی تکاملی را درک کنم. می توانم کلماتی از قرآن را که ترجمه شده است، درک کنم. همان طور که در مثال قبل خاطر نشان ساختم؛ اگر امکان داشت تا خودم را به آن دوران انتقال دهم، با وجود دانش و موارد توصیفی ای که امروزه در اختیار دارم؛ نمی توانستم مواردی را که توصیف کرده بودند، شرح دهم..."
هیچ مردکی را گواه بر رد این مفهوم که حضرت محمد(ص) فردی است که از جایی به این اطلاعات دسترسی داشته است، نیافتم... بنابراین، هیچ چیزی را در تعارض با مفهومی که مداخله الهی باشد، ندیدم؛ و این مستلزم این بود که او قادر به نوشتن چه چیزی باشد...[1]
[8] پرساود
استاد در کالبد شناسی و استاد در زمینه بررسی ریشه های آزار جنسی کودکان و سلامت کودک، دانشگاه مانیتوبا، وینیپگ[9] ، مانیتوبا، کانادا.
نویسنده و ویراستار بیش از 20 جلد کتاب، و بیش از 181 مقاله علمی به چاپ رسیده. مشارکت در نوشتن کتاب رشد انسان ( چاپ پنجم، با همکاری کیت . ال. مور(.
موفق به دریافت بورس تحصیلی معتبر J.C.B در سال 1991 میلادی شد. استاد پرساود چندین مقاله پژوهشی نیز ارائه داده است.
" این طور به نظرم می رسد که، محمد مردی بسیار معمولی بوده است؛ او نمی توانسته چیزی بخواند، با نحوه نوشتن آشنا نبوده، در حقیقت؛ وی بی سواد بوده است...
ما در رابطه با 1400 سال قبل صحبت می کنیم، شما باید برخی افراد بی سواد را که قادر به بیان اظهاراتی عمیق، که به نحو شگفت انگیزی صحیح هم هستند، دیده باشید؛ از لحاظ ماهیت علمی...
شخصا نمی توانم بگویم؛ که چطور این موضوع می تواند صرفا از روی شانس باشد، هیچ مشکلی با تطابق ذهن ام، البته با دقت نظرهای بسیار زیادی که وجود داشت و درست مثل دکتر مور، با این موضوع که این الهام الهی یا وحی ای است که او را به این اظهارات سوق می دهد؛ نداشتم."[1]
جو. لی. سیمپسون [10]
استاد و رئیس بخش بیماری های زنان و زایمان، دانشکده پزشکی بایلور، هوستون، تگزاس، ایالات متحده آمریکا.
وی رئیس انجمن باروری آمریکا است. موفق به دریافت جوایز بسیاری از سوی کانون استادان بیماری های زنان و زایمان در سال 1992 میلادی شده است. استاد سیمپسون نیز، مانند بسیاری از دانشمندان دیگر، زمانی که دریافت؛ آیات مندرج در قرآن و حدیث با مطالعات رشته تخصصی اش مرتبط است؛ شگفت زده شد. هنگامی که با شیخ عبدالمجید الزیندانی ملاقات کرد، وی بر تائید متن ارائه شده توسط او از قرآن تاکید نمود.
"... این احادیث ( سخنان محمد) نمی توانستند براساس دانش علمی ای که در روزگار " نویسنده" قابل دسترس بوده اند، کسب شده باشند... چنین بر می آید که نه تنها تضادی بین علم ژنتیک و مذهب (اسلام) وجود ندارد، بلکه؛ درحقیقت ممکن است مذهب ( اسلام) به انضمام افشاگری در برخی از رویکردهای علمی کهن، مشاوره علمی نیز بدهد... قرنها بعد، اظهارات موجود در قرآن نشان از اعتباری می دادند که با حمایت از دانش قرآنی از سوی خداوند ریشه گرفته است."[1]
جرالد .سی. گرینگر[11]
استاد و هم پایه با جنین شناسی پزشکی در بخش زیست شناسی سلولی، دانشکده پزشکی، دانشگاه جورج تاون، واشنگتن، ایالات متحده آمریکا.
شیخ عبدالمجید زیندانی طی ملاقاتی با پروفسور گرینگر، از وی در رابطه با این که آیا در تاریخ جنین شناسی هیچ ذکری از مراحل رشد و نمو جنینی به میان آمده است، یا این که؛ آیا متون جنین شناسی ای وجود داردکه از زمان پیامبر اکرم یافت شده باشند، پرسش نمود.
شیخ زیندانی، هم چنین از عقیده اش در ارتباط با اصطلاحات مورد استفاده در قرآن، در جهت شرح مراحل مختلف رشد جنین، پرسش نمود. پس از یکسری مباحثات طولانی، وی در هشتمین کنفرانس پزشکی در عربستان سعودی، تحقیقی را ارئه داد:
"... تعداد نسبتا کمی از آیه ها( آیات قرآنی) شامل توصیف جامع تری از رشد انسانی از زمان بسته شدن نطفه، از یاخته های جنسی، از طریق اندام زایی می باشند. بدون هیچ گونه سابقه مشخص و کامل از رشد انسانی از قبیل؛ رده بندی، اصطلاح شناسی و توضیحاتی که از قبل وجود داشته اند. در اکثر موارد، اگرچه نه در همه موارد؛ این توصیف مقدم بر آثار ثبت شده در سده هایی است که از مراحل گوناگون رشد جنین شناسی انسانی و رشد جنین خبر می دهد، آثار مکتوب علمی کهن که به ثبت رسیده اند.
آلفرد رانر[12]
استاد گروه علوم، دانشگاه مینز[13] ، آلمان.
پروفسور رانر، یکی از مشهورترین زیست شناسان جهان است که از میان همکاران دانشمندش به علت انتقادات اش در برابر نظریه های برخی از دانشمندان برجسته در این زمینه، شناخته می شود.
شیخ عبدالمجید زیندانی با او ملاقات کرده و آیاتی چند از قرآن و حدیث را که وی مورد مطالعه قرار داده و بر آن تفسیر نموده بود، برایش ارائه داد.
" تصور این که محمد از کجا آمده است!!... فکر می کنم، که تقریبا غیر ممکن است که وی در رابطه با چیزهایی مثل منشأ مشترک جهان می توانسته شناختی داشته باشد؛ چرا که دانشمندان، تنها در چند سال اخیر به روش های بسیار پیچیده و پیشرفته فن آوری که در این مورد وجو دارد، به آن دست یافته اند."
" در 1400 سال پیش، هیچ کس چیزی در مورد فیزیک هسته ای نمی دانست، فکر می کنم؛ در موقعیتی باشم که از ذهنیت اش برای مثال، در مورد اینکه زمین و آسمان ها منشأیی همانند دارند یا بسیاری سوالات دیگر که ما در اینجا به بحث در موردشان می پردازیم، پرس و جو کنم...
اگر همه اینها را جمع آوری کنید و تمام این اظهاراتی را که در قرآن در رابطه با شرایطی که مربوط به زمین و شکل گیری زمین و به طور کلی مربوط به علوم می شود؛ پیدا کنید ، در واقع می توانید بگویید که موضوعات موجود در بسیاری از این شیوه ها حقیقت دارند. در حال حاضر، می توان آنها را بوسیله روش های علمی تایید نمود، و در یک کلام؛ شما می توانید بگویید که کتاب قرآن متن ساده علمی، از مردی ساده است. و این که در آن زمان، بسیاری از اظهارات موجود در آن، نمی توانسته اند اثبات شده باشند. اما در حال حاضر، روش های مدرن علمی شرایطی برای اثبات آن چه که محمد در 1400 سال پیش گفته است، بوجود آورده است."[1]
تغییر؛ امری اجتناب ناپذیر در زندگی!
چه قدر ساده ....و چه سادگی زیبایی!
بسم الله و بالله و الصلوة و السلام علی رسول الله؛ السلام علیکم و الرحمة الله و البرکاة...
" به نام خداوند بخشنده مهربان، آن کسانی که به جهان غیب ایمان آرند، و نماز به پا دارند و از هر چه روزی شان کردیم به فقیران انفاق کنند. {3} و آنان که ایمان آرند، به آنچه خدای تعالی به تو و بر پیغمبران پیش از تو فرستاد و آنها خود به عالم آخرت یقین دارند.{4}
آنان از لطف پروردگار خویش به راه راستند و آنها به حقیقت،خود رستگاران عالمند. {5}
کافران را یکسان است، بترسانی یا نترسانی، ایمان نخواهند آورد. {6}
قهر خدا بر دل ها و گوش های ایشان مهر نهاده و بر دیده هاشان پرده افکنده که فهم حقایق و معارف الهی را نمی کنند و ایشان راست عذابی سخت.{7} [آیات 7 _ 3 سوره بقره ،ترجمه شده توسط احمد علی ]
اگر چه حکایات بسیار جالبی از مسلمان شدن افرادی که در طول دوران پیامبر زندگی می کردند، وجود دارد؛ احساس می کنم که باید این حکایات، برای مسلمانان و غیر مسلمانان دیگر نیز دقیقاً نقل شود. داستانی که می تواند به سادگی به شرح اوضاع و احوال زمان فعلی ما کمک کند. اجازه دهید تا در ابتدا، شرح حال مبسوطی از این که؛ که هستم، اهل کجا هستم و قبل از این که خدا مرا به راه راست هدایت نماید؛ چه کسی بوده ام، را بدهم.
در سال 1975 میلادی، در خانواده ای مسیحی از طبقه نسبتا مرفه جامعه در مزارع شرقی واشنگتن به دنیا آمدم. دوران کودکی فوق العاده شاد و سرخوش ام را که سراسر با تفریحاتی چون؛ شنا در طول دریاچه و تابستان های داغ کویر ، اسکی روی یخ و موتورسواری بر روی برف[1] در زمستان ها و قایق سواری و اسب سواری در میان فصول دیگر بود، گذراندم. زندگی ام بیش از عبادت؛ به خوش گذرانی می گذشت. آن چنان که، به سختی به یاد می آورم که به کلیسا رفته باشم. به استثنای، بسیاری از عیدهای پاک که برای خرج کردن پول های بادآورده در زمین های گلف و کلوب های محلی و هجوم بردن از میان شمع ها و هدایای توده شده در اطراف درخت کریسمس می گذشت؛ درک ام از خدا تنها محدود به چنین تجربیاتی می شد. آن چنان که حتی تا سال ها بعد هم متوجه نشدم که پشت چنین تعطیلاتی، چه استدلال مذهبی ای وجود داشت.
در سال 1982 میلادی، به دلیل طلاق غیر منتظره والدین ام، رفتارم به شدت زننده و گستاخانه شد. دنیایی که شناخته بودم، بخشی از گذشته ام شد، و بیشتر اوقات ام را به گریه می گذراندم و با حسی سرشار از خشونت همان کارهایی را که در گذشته با دوستان ام انجام می دادیم، ادامه دادم. احساس می کردم که انگار والدین ام مرا فریب داده اند، و به این شکل؛ نسبت به زندگی، فوق العاده مردد شدم. شهر جدید، همگلاسی های جدید، همسایه های جدید، و دست آخر ناپدری جدید! تغییر، مسیری اجتناب ناپذیر در زندگی است، اما با این وجود؛ بسیار دور از ذهن ام است.
خداوند، زمانی در آینده شما را نجات خواهد داد
مسلمانان بومی آمریکا
ماهر عبدالرزاق،[1] سرخپوستی از اهالی بلک فوت [2] ، بومی آمریکا هستم که مسلمان شده ام. در گذشته با نام عقاب پیاده بر خورشید، معروف بودم. به عنوان جنگجوی حامل پیپ مقدس در گروه سرخپوستان بومی شمال شرق شهر نیویورک خدمت می کنم.
در گروه ما، مسلمانان دیگری نیز وجود دارند. در اکثر موارد، بیشتر افراد از آغاز ارتباط بومیان آمریکایی با اسلام، که در واقع به بیش از یک هزار سال پیش باز می گردد؛ و توسط بسیاری از مسافران مسلمانی که با ما ملاقات داشته اند، اطلاعی ندارند. تعدادی از این مسلمانان تا پایان عمرشان در میان مردم ما زندگی می کردند.
این اطلاعات نوشتاری، برای اکثر مسلمانان و غیر مسلمانان امروزی ناشناخته است؛ و هرگز در هیچ کدام از کتاب های تاریخی ذکری از آنها به میان نیامده است. بسیاری از اسناد، معاهدات، قوانین و قطع نامه های موجود که در بین سال های 1600 میلادی و 1800 میلادی تصویب شده اند، نشان گر این موضوع هستند که؛ در واقع مسلمانان در اینجا حضور داشته و در جوامعی که زندگی می کرده اند، بسیار فعال نیز بوده اند. بسیاری از معاهدات؛ هم چون صلح و روابط دوستانه ای که در رابطه با رودخانه دلاوار[3] در سال 1787 میلادی منعقد می باشند، و نیز به امضای افرادی چون عبدالخاک[4] و محمد بن عبدالله[5] رسیده اند. جزئیات این معاهده، این حقیقت را که آنان به عنوان افرادی اجتماعی در زمینه های تجارت، حمل و نقل دریایی و تشکیلات جاری حکومتی در آن زمان، که مطابق با شعائر اسلامی بوده است؛ با ما به حیات خود ادامه داده اند، را به دنبال دارد.
حقیقت، از آن خداوند است و بس...
اسکات لینچ[1]؛ "سعید محمد" [2]
در حدود 21 ماه پیش اسلام آوردم.سفر طولانی ام در تشرف به اسلام بیش از دو دهه طول کشید.
همه پسران آمریکایی
خدا، واقعیتی همیشگی است که در زندگی کسانی که پیامش را می شنوند؛ حضور دارد. فقدان ارتباط خصوصی با خالق ام، نزدیک به دو دهه قلب و ذهن ام را به تسخیر خود در آورده بود. سپس به اسلام ایمان آوردم. تمایل نداشتم که به عنوان مسلمانی کلیشه ای در غرب محسوب شوم. اعتقاد داشتم که افکار متحجرانه غربیها، از یک مرد مسلمان چیزی شبیه به مشخصاتی است که در ذیل آمده است:
پوست تیره، موی سیاه، ریشو، اهل خاورمیانه یا آسیایی تبار، ملبس به پوشش حیا و عفت، و احتمالا با پوششی بر سر. نه،کاملا با این موضوع مخالف ام. چرا که من از بسیاری جهات نمونه همه " پسرهای آمریکایی " هستم : موی بور، چشم آبی، پرورش یافته به شیوه پروتستان ها/ با پیشینه مسیحیت.
با این حال، اسلام و مسلمانان در بسیاری چهره ها ، بسیاری پیشینه ها، بسیاری فرهنگ ها، بسیاری ملیت ها و بسیاری از زبان ها به اثبات رسیده اند.
در جوانی ام، خانواده مان چندین بار مجبور به نقل مکان شدند، اما دنیای من به احساس ام از " کمربند مقدس "[3] در آگوستا[4] ، گالیم[5] ، اسپارتانبرگ [6] و گرین ویل[7] ، کارولینای جنوبی[8] ، تمامی جوامع بزرگ، محدود می شد؛ با این حال، تفاوت های کوچکی در تمامی مذاهب نشان داده می شدند. والدینی خداترس، عاشق و معمولی _ خوشبختانه، بعد از گذشت بیش از 30 سال از روز ازدواج شان هنوز با هم هستند، و یک برادر جوانتر داشتم .
به عنوان یک " کودک مبلغ" ( برای شمایی که خارج از مسیحیت پروتستان هستید، من یک
" کودک مبلغ " بودم). پدرم بیش از 25 سال کشیش تعمیدی در جنوب بود. همان طور که می توانید تصور کنید، برای 18 سال نخست زندگی ام، هر صبح یکشنبه در کلیسا حضور می یافتم، شب شنبه، شب چهارشنبه و هرکدام از شب های دیگر که چراغ های کلیسا روشن بودند. با ایمان به خدا و حضرت عیسی (ع) بزرگ می شدم، یا بهتر است بگویم: ترس از خدا و حضرت مسیح(ع). مثل بیشتر نوجوانان، متاسفانه همچون والدین ام اعتقادی به مذهب نداشتم. اگرچه، اصل این موضوع غلط بود. حتی می توانم 10 سالگی ام را به خاطر بیاورم:" این که داستان زندگی حضرت عیسی (ع)، هیچ حسی را در من بر نمی انگیخت." حتی در سن و سال جوانی، الوهیت عیسی (ع) و مفهوم رستگاری مسیح (ع) _ به عنوان مثال، این که مرگ عیسی مسیح (ع)، برای نجات من از گناهان است _، را نمی پذیرفتم. همان طور که همه دوستان مسیحی ام قبل از دوران نوجوانی و در طول سال های دوره نوجوانی شان غسل تعمید داده و به عضویت کلیسا در آمده بودند ( درکل این طور به نظر می رسید که برای اکثریت، بیشتر مراسمی است برای گذر از حکمی صادقانه، یا دقیقا بگویم؛ مساله ای که عموم انجام می دادند.)، به آرامی بر نیمکت های کلیسا می نشستم و به دنبال راه نجات از سوالات اساسی ام در رابطه با الوهیت مسیح (ع) می گشتم.
هر پاسخی در اسلام، به زیبایی موجود است...
جیمز / جمال لطفی
در خانواده ای مورمون متولد شدم. پدرم نه تنها یک اسقف بود، بلکه؛ هم چنین برگزارکننده مراسم دینی عید پنطیکا [1] نیز بود. در حدود دو سال قبل به دین اسلام گرویدم. والدین ام پیرو فرقه مذهبی مورمون ها بودند، زمانی که من تنها 3 سال داشتم، و این تنها مذهبی بود که تا زمان نوجوانی ام می شناختم. در مرکز فلوریدا ( جایی که طرفداران کمربندمقدس- زنار- در آنجا زندگی می کنند) [2] زندگی می کردم، جایی که تعداد کمی از مورمون های صبور در آنجا - خیلی کمتر از مسلمان ها - وجود داشتند. حقیقتا سعی می کردم که در ایمان ام به مورمون باقی بمانم. اگرچه، هرگز به مرحله تصدیق هر آنچه که آنها در موردش صحبت می کردند، نرسیدم؛ با این حال، به معبدی که مراسم غسل تعمید برای مرده ها را انجام می دادند می رفتم، کتاب مقدس مورمون ها را می خواندم، عبادت می کردم و غیره...
گاهی اوقات فکر می کردم، اگر با خودمان به قدر کافی در مورد چیزهایی که می خواستیم به آنها باور داشته باشیم، صحبت کنیم؛ می توانیم خودمان را در مورد آنها متقاعد نماییم (کسب تصدیق آن موارد).
با وجود اینکه ناراضی بودم، به تدریس در کلیسای مورمون پرداختم و هیچ کس نمی توانست پاسخی به سوالات ام بدهد( این که چرا آمریکائیان آفریقایی تبار تا 1976 میلادی کشیش نداشتند؟ چرا خداوند بعضی را با پوست تیره تر نفرین می کند؟ چرا مسیح (ع) می توانست شراب مصرف کند، اما ما از نوشیدن آن منع شدیم؟ در تمام دوران کودکی ام، ما نمی توانستیم کوکا کولا بنوشیم و پس از آن، تنها زمانی که در جلسات تدارک دیده در کلیسا حضور داشتیم، می توانستیم آن را بنوشیم و در غیر این صورت انجام آن عملی خطا محسوب می شد). کلیسا را با غم و اندوه فراوان ترک کردم.
عادت کردم که با دوست ام به کلیسای کاتو لیک ها بروم، اما این هم؛ اصلا هیچ حسی برایم نداشت. نخستین بار ، زمانی که در ارتش به عنوان تکنسین تعمیرات تجهیزات مخابراتی آموزش می دیدم؛ از یک مسلمان در مورد اسلام چیزهایی شنیدم.
در تمام مدت آموزش، سربازی از ارتش تعلیم دیده اردن با ما بود، اطمینان دارم که نام اش گروهبان موتاسوم [3] بود. تصور می کردم که اسلام تا حدودی شبیه به آیین هندو باشد، بنابراین؛ سوالات زیادی را در مورد خدایانی که او به آنها معتقد بود و آنچه را که از حضرت عیسی ( که رحمت خدا بر او باد)؛ از او پرسیدم. حقیقتا متعجب شدم، زمانی که دریافتم اعتقادات اش تماما به استثنای چیزهایی بود که به ذهن ام خطور کرده بودند، او به پیامبری که محمد( که رحمت خدا بر او باد) نامیده می شد؛ معتقد بود. بعد از اتمام مدرسه نظام ، آدرس آن گروهبان را گم کردم و هرگز فکر نمی کردم که بعد از آن روز تا این حد در مورد اسلام علاقه مند شوم. در حالی که در ارتش بودم، کمی از اوقات ام را صرف خدمت در کلیسای کوچک پنطیکا می کردم و در آن میان زمانی که خارج از ارتش بودم، به کلیسا رفت و آمد داشتم.
بعد از ترک ارتش با بسیاری از افرادی که اهل کلیسای پنطیکا بودند، آشنا شدم و تصمیم گرفتم که به " خط فکری " جامعه مسیحیت بپیوندم. افرادی که حقیقتا رفتارشان دوستانه و نیتشان خیر به نظر می رسید. بعد از حدود یک سال از رفتن ام به آنجا، مجددا به سراغ پرسش های گذشته ام رفتم. چرا این افراد، تا این اندازه بدون مطالعه دینی گرفتار احساسات شان شده بودند؟ چطور می توانستند مسیح را خدا بدانند و برضد آن هم ادعا کنند؟ چرا باید این سخن در زبان ها بی معنا باشد که مردم دیگر نفهمند آنها چه می گویند؟ نمی دانم کجا این حس را که از دین مسیح(ع) خارج شده ام، را دریافتم. از کلیسای پنطیکا دست کشیدم و به سوی مورمون ها بازگشتم. بعدها، در زندگی ام برای رفتن به دانشگاه ایالتی وبر[4] به اودن[5] در یوتا[6] سفر کردم.
تمایل داشتم تا یکبار دیگر برای رسیدن به کلیسای مورمون سعی کنم. به کلاسهای مذهبی ای که در موسسه LDS برگزار می شد، اشاره می کنم. برای رسیدن به درجه معنوی در آنجا نبودم، بلکه تمایل داشتم تا به جای پای محکمی در میان مورمون ها دست پیدا کنم، جایی که در اقلیت نبودم. حقیقتا مایل بودم که ادامه تحصیل بدهم و به طور منظم شروع به رفتن به کلیسا نمودم. در مدتی که آنجا بودم در کلاس موسسه LDS با خانمی آشنا شدم . بعد از یک سال از حضورم در مدرسه و قویتر شدن اعتقادم در دین مورمون، تصمیم گرفتم که ازدواج کنم و عقد ازدواج مان در معبد شهر سالت لیک[7] بسته شد. همه چیز عالی بود، یا لااقل من این طور فکر می کردم.
بعد از گذشت چند هفته از ازدواج مان، احساس می کردم که افکار تردید آمیزم در مورد مسیحیت مورمون و آنچه که آموزش می دادند، باز هم به سراغم آمد. سعی داشتم خیلی سخت اعتقادم را حفظ کنم، اما زمانی که تعلیماتی تا این حد ضد و نقیض باشند، چطور می توانم خداوند را احساس کنم؛ این کار دشوار است. آیا یک مرد می تواند خدا باشد؟ آیا خدا می تواند یک مرد باشد؟ آیا خود من ، می توانم روزی جهان را خلق کنم؟ و غیره... من و همسر سابق ام، به جز در حوزه دین؛ در باقی مسایل با هم کاملا همراه بودیم. اما در نهایت، بعد از گذشت 4 سال؛ کاملا دوستانه از هم جدا شدیم و این بهترین کار بود. احساس می کردم که فقدان اعتقادم او را به زیر می کشید و من نمی توانستم به چیزهایی که هیچ احساسی در موردشان نداشتم، وفادار بمانم.
بعد از طلاق، شروع به جستجوی حقیقت از طریق اینترنت نمودم. به اتاق های چت و تالارهای گفتگویی که در مورد مذهب بود؛ ملحق می شدم. با مسلمانان بسیاری آشنا و مجذوب شان شدم. باورهایی که داشتند بسیار به من نزدیک بود. به این که حضرت عیسی (ع) خدا باشد، اعتقاد نداشتم. معتقد بودم که عیسی (ع) تنها، بیش از یک مرد معمولی ( یک پیامبر) نبود. بعد از صحبتهای هم زمانی[8] که داشتم مایل بودم که به ملاقات بسیاری از مسلمانان واقعی بروم، بنابراین به مسجدی در تمپه[9] ، آریزونا ( نزدیک به ققنوس) رفتم. در حالی که با گروهی از نومسلمانان آمریکایی که به آنجا دعوت شده بودند، آشنا شدم ( از آنها خواستم که درباره اسلام به طور اساسی با من صحبت کنند). زمانی که در کنارشان ایستادم و به آنها گفتم که تمایل دارم در مورد اسلام بدانم؛ آنها آماده می شدند تا آنجا را ترک کنند. به آنان گفتم؛ به کجا می روند، بایستند و کاملا معتقد بودم که آنها این کار را انجام می دهند. بعد از بحثی طولانی و مطالعه از روی قرآن و کتاب مقدس، به این نتیجه رسیدم که قلبا یک مسلمان هستم. این والدین ام بودند که مرا با اعتقاداتی که مخالف با اسلام بود، بار آورده بودند. به آنها گفتم که مایل هستم تا شهادتین ( اعلام ایمان [10] ) ام را بگویم. و من همان روز اسلام آوردم. هیجان ام را زمانی که برای نخستین جمعه ای که می آمد، تصور کنید.( جمعه، روز اجتماع مسلمانان برای با هم بودن است) و امام (رهبر) در این روز مشرف شدن ام را به دین مبین اسلام ، اعلام نمود. صدها نفر از مردان شماره تلفن های شان را به من دادند، مرا در آغوش گرفتند، و مرا به عنوان برادر شان پذیرا شدند. که این برادری و ایمان ام تا به امروز متزلزل نشده است. هرزمانی که سوالی داشته باشم، پاسخ آن به زیبایی در اسلام موجود است.
قرآن کریم ، سوره زمر آیه 18
آن بندگانی که چون سخن حق را بشنوند، نیکوتر آن را عمل کنند؛ آنان هستند که خدا آنها را به لطف خاص خود هدایت فرموده و هم آنان به حقیقت خردمندان عالم اند.
شکوه خداوندی
این داستان تشرف من به دین مبین اسلام است.
قبل از این که شروع کنم، اجازه بدهید تا خاطرنشان کنم که استثنائا اعتقادی به این که داستان ام چیز خاصی باشد، ندارم. چرا که داستان های بسیار زیادی مثل این وجود دارد. با این همه، از آنجا که معتقد هستم که خدا در زندگی ام ( با این وجود که افراد دیگری را هم دارد) معجزه ای را به وجود آورده است؛ بنابراین، چرا که نه، خاص است.
عقیده دارم که دو راه برای گفتن داستان ام وجود دارد. شما می توانید بگویید:" ابتدا مردی را که اسلام را به من معرفی نمود، ملاقات کردم. مسلمان شدم. بعد هم ازدواج گردیم." اما این توجیهی ساده و دور از نزاکت است.
هم چنین شما می توانید بدین گونه پاسخ دهید...
یک استرالیایی 48 ساله هستم. در بین کاتولیک ها بزرگ شده ام و با این وجود ، از تربیت مذهبی ای که والدین ام در اختیارم گذاردند، سپاس گزارم. آنها کاتولیک های متعصبی بودند که عقایدشان را به من منتقل کردند و مرا به مدرسه ای تحت نظارت کاتولیک ها فرستادند. از این آموزش به " تعبیری" ، "نوعی" احساس معنوی نسبت به خدا بدست آوردم، هرچند که هر دوی این ها هم چنان مبهم و دور از دسترس بودند، اما هرگز تحت تاثیر احساس قلبی ام نبودند. حقیقتا؛ تعالیم مسیحیت، هرگز مرا به آرامش نمی رساند. درست مثل لباسی بود که قالب تن ام نبود. آن را می پوشیدم، اما هرگز در آن احساس آرامش نمی کردم.در آن زمان حدودا 20 ساله بودم، زمانی که از آن شرایط خارج می شدم، احساس رضایت بیشتری را بدست می آوردم. متاسفانه پوشش مناسبی را برای 25 سال آینده برتن نکردم ( احساس رضایت نداشتم).
در طی آن زمان، زندگی راحتی داشتم، زندگی ای ممتاز، احساس " زندگی ای به سبک غربی ها"، _ از نظر مالی مصون، تحصیل کرده و هدف مند، سالم، بدون هیچ بحران عمده ای در زندگی ام. ازدواج کردم، کار کردم، سفر کردم. خیلی هوای خودم را داشتم. غذا، شراب، تعطیلات آخر هفته، هتل های لوکس، سفرهای خارج از کشور. می خوردم و می نوشیدم و بیش از حد مست می شدم. هیچ فرزندی نداشتم، و هیچ مسئولیت حقیقی دیگری هم نداشتم. عمدتا؛ دنبال سرگرم کردن خودم بودم، و این که اوقات خوشی داشته باشم.
وقتی از جایی که حالا در آن قرار دارم، به آن دوره نگاه می کنم؛ دقیقا زندگی بدون هدف ام را می بینم. وقتی به عقب بر می گردم ، این واقعیت برای من دردناک است؛ مشاهده 25 سال زندگی در کفر و بی خدایی.
در حدود 5 سال پیش؛ خدا فرصت دوباره ای در زندگی ام به من داد، الحمدالله.
هیچ حقیقتی در جهان وجود ندارد؟!...
معارفه مختصری از دکتر ابو امینه فیلیپس[1]
نویسنده: دکتر بلال فیلیپس
ابو امینه بلال فیلیپس، متولد جامائیکا اما بزرگ شده کانادا است. در سال 1972 میلادی به دین مبین اسلام مشرف شد. وی در سال 1979 میلادی موفق به دریافت دیپلم زبان عربی با نمره[2] عالی از انجمن معارف اسلامی در رشته
( اصول دین)، از دانشگاه اسلامی مدینه شد. در سال 1985 میلادی، موفق به دریافت درجه استادی با نمره عالی از دانشکده تعلیم و تربیت دانشگاه ریاض در رشته الهیات اسلامی شد و در سال 1994 میلادی، وی موفق به دریافت درجه دکترا در رشته الهیات اسلامی از گروه مطالعات اسلامی Shariff Kabunsuan دانشگاه اسلامی شهر کوتوباتو [3] ، میندانائو [4] ، فیلیپین شد.
از سال 1994 میلادی تاکنون، وی مرکز اطلاع رسانی اسلامی شهر دبی، امارات متحده ( را که در حال حاضر درحکم دستاوردی از اسلام شناخته شده است) و گروه زبان و ادبیات خارجی انتشارات اسلامی الفتح در شارجه، امارات متحده عربی را تاسیس و هدایت نموده است. درحال حاضر، وی مدرس زبان عربی و مطالعات اسلامی در دانشگاه آمریکائیان مقیم دبی و دانشگاه امان در امان امارات متحده عربی است.
بلال فیلیپس، که زمانی مسیحی بود، حالا محققی اسلامی است. وی مدرک کارشناسی اش را از دانشگاه اسلامی مدینه و کارشناسی ارشد خود را در رشته عقاید( فلسفه اسلامی) از دانشگاه سلطنتی سعود در ریاض، دریافت نمود.
مطالعه و درک عمیق اش از اسلام، او را هم چون بسیاری از محققین عالم اسلام به تحسین عموم مسلمانان وا داشت.
بلال فیلیپس می گوید:" وقتی برای گذراندن تعطیلات وجود ندارد، آیا می دانید که چه زمان اندکی دارید، و چه کارهای زیادی که باید برای اسلام انجام دهید."
در سال 1947 میلادی، در خانواده ای که از کارشناسان آموزش و پرورش جامائیکا بودند، به دنیا آمد. هردو والدین اش آموزگار هستند، و یکی از پدربزرگ هایش کشیش کلیسا و پژوهشگر در حیطه کتب مقدس بود.
بلال از خانواده ای روشن فکر بود، و به رغم این که به طور منظم هر یکشنبه با مادرش به کلیسا می رفت، او هرگز برای رفتن تحت فشار قرار نمی گرفت. وی می گوید:" رفتن به کلیسا، بیش از آن که آداب مذهبی باشد؛ رویدادی اجتماعی بود. حقیقتی را که صرف آموزشی فراتر از ذهن ام شده بود."
زمانی که بلال 11 ساله بود، خانواده اش به کانادا مهاجرت کردند و این پسر حساس برای اولین بار احساس کرد که هیچ حقیقتی در جهان وجود ندارد.
وی می گوید:" در آن زمان، اکثر کانادایی ها، در بخش اروپایی کانادا بودند،" " و البته اروپائیان، ایده ای نیز برای برتری شان داشتند، هرکدام از آنها برای تخریب جوامع دیگر به کشورهای پیرامون خود رفته، سپس با توجیه تخریب انسانی از طریق برتری خودشان بر دیگران؛ تبلیغ می نمایند.
این احساسات در بسیاری از متون ادبیاتی، در فیلم ها، برنامه های تلویزیونی و هم چنین خارج از آنها، بیان شده است. رشد یافتن در محیطی که هرشخصی متفاوت از اشخاص دیگر است، تلاش برای منطقی جلوه دادن آن برای پسری کوچک دشوار است. اندک تبعیضی، باعث آزردن او به عنوان یک نوجوان می شود. "بعدها" او می گوید؛" والدین ام درمورد تلاش شان برای رفتن به خاطر من، این طور می گفتند؛ که آنها در جامعه ای که من را بیشتر به عنوان یک کودک مدرسه ای می دانستند، با مشکلاتی مواجه بودند."
نخستین برخورد بلال با جامه مسلمانان، به زمانی که والدین اش در سمت آموزگاران و مشاورین تحت برنامه وزارت آموزش و پرورش کلمبو ی کانادا به مالزی نقل مکان کردند، باز می گردد.
بلال به سختی متوجه این موضوع شد که در کشوری مسلمان است، چرا که در آنجا بسیار شادتر بود.
در بریتانیا و مالزی بودند و با گذاشتن ردپای شان آنجا را ترک کردند. هرکدام از دوستان اش، اروپایی _ آسیایی یا مسلمانان مقیم انگلستان بودند. بلال شروع به نواختن حرفه ای ساز گیتار نمود و یک گروه موسیقی راک را تشکیل داد. موتور سیکلتی داشت که کلا ارزان قیمت بود و در نتیجه مطالعات مقدماتی اش را با آن و به سختی انجام می داد.
نیاز جامعه غربی به فرهنگ اسلامی
دکتر کری آن اون ( با درجه دکترا) / خواهر پنومیPenomee
دوستان عزیز،سلام علیکم؛
" خدائی نیست به جز الله، و محمد(ص) پیامبر اوست."
ایمان دارم که اینها واژه هایی از سوگند به شهادتین هستند.
خدا، از طریق بعضی نامها شناخته می شود. حکمت اش، همیشه قابل تشخیص است و حضورش چون حضوری عاشقانه، با بردباری و مهربانی در جامعه ما آشکار است.
قدرت شگرف اش در هدایت ما، از شبه جنگ فردگرایانه ای که در جامعه آمریکا شایع شده است، به اعتقادی در خور مباهات و عزت تبار انسانی که ودیعه خداوند است، و تعهدات و عضویت مان درون این خانواده آشکار است. این توضیحات، نشانه ای از بلوغ شخصیت معنوی؛ و همچنین، شاید هم، ضروری ترین رشد از خودشناسی می باشد.
آغازسرنوشت ام برای گفتن شهادتین به زمانی بازمی گردد که کارگردان شهیر، تونی ریچاردسون،[1] به دلیل ایدز از دنیا رفت. آقای ریچاردسون که پیش از این به عنوان کارگردان برجسته و حرفه ای در سطح بین الملل شناخته شده بود، در واقع، وی را زمانی که در پشت صحنه نمایش " لوتر"، در 14 سالگی ام، حضور داشتم؛ ملاقات نمودم. نمایشنامه نویسی برای من، همواره راهی برای دسترسی به آشتی بین معنویت و هیجانی که هم در درون خودم و هم بین خودم و جهانی که مقتضی با شرایط کودکی ام آنرا وحشیانه یافتم، بود.
در عوض درگیری با دنیا، فرض را بر مبارزه با تعارضات ام در بیرون از نمایش هایم گذاشتم.
متعجب ام، که حتی بسیاری از ما با همین تعارضات بزرگ شده ایم!
بنابراین، شروع به جمع آوری نمایش های معتبر( آثار و تولیدات به نمایش درآمده) نمودم، در آغاز 17 سالگی ام؛ این خواسته را که همیشه در رویای کودکی آرزوی مطالعه و کار با آقای ریچاردسون را داشتم؛ به خاطر آوردم. زمانی که او به دنبال برنامه همجنس گرایی اش به آمریکا و جامعه بی بند و بارش آمد( از انگلستان)، به خاطر ایدز مرد، همراه با او بخش دیگری از احساسات ام که متعلق به جامعه درونی آمریکا بود، نیز از بین رفت.
آمریکا و جامعه غربی به فرهنگ اسلامی برای مشاوره اخلاقی نیازمندند.
چرا اسلام، و نه در جایی دیگر؟
اجداد مادری ام، یهودیان اسپانیایی ای بودند که درمیان مسلمانان زندگی می کردند، تا اینکه دادگاه تفتیش عقاید جامعه یهودیان، آنان را در تاریخ 1492 میلادی اخراج نمود. در حافظه تاریخی ام، در سطحی عمیق، ندای غیبی موذنی وجود دارد که عمق آن هم چون لالایی اقیانوس و نوسان کشتی ها، ضربات سم اسبان بر پهنای کویر، و هم چون تاکیدی از عشق بر چهره ای ستمدیده را به نمایش می گذارد، و من آن را احساس می کنم.
قبل از آنکه دیر شود، خدا هدایت مان کند...
دلواپس ام؛ می ترسم و اشک می ریزم...
السلام علیکم
داستانهایی را در مورد افرادی که حقیقتا به دین مبین اسلام مشرف شده اند، مطالعه کرده بودم؛ در حالی که حالا تصمیم دارم داستان زندگی خودم را برای دیگران بازگو کنم. البته این یکی یک خرده با بقیه فرق می کند، درحقیقت؛ درخانواده ای مسلمان در بریتانیای کبیر به دنیا آمده بودم و همه عمرم را همین جا زندگی کرده ام.
والدین ام، قبل از این که من به دنیا بیایم ؛ به این کشور آمدند. سه خواهر و یک برادر دارم. اگر چه در خانواده ای مسلمان به دنیا آمده بودم، اما چیزی در مورد کارهایی که باید انجام می دادم؛ نمی دانستم. حداکثر چیزی را که می دانستم، این بود که اسم یک مسلمان را داشتم، نمی توانستم گوشت خوک یا هر گوشتی را که سفید پوستها می خوردند، بخورم. و اجازه هم نداشتم که قسمتهایی از بدن ام را نشان بدهم( عریان شوم).
پدرم با خشونت های جسمی و روحی ای که نسبت به مادرم و همه ما اعمال می کرد، حقیقتا آرامش دوران کودکی ام را به هم می ریخت. از مشروبات الکلی استفاده می کرد و روابط نامشروع بیش از حدی داشت. از او خیلی وحشت داشتیم و هیچ وقت نمی توانستیم با او آزادانه و بدون ترس صحبت کنیم. همان طور که رشد می کردم، اعتماد به نفسم ام را هم از دست می دادم و خیلی خجالتی بودم؛ به این دلیل که پدرم دائما مرا تحقیر می کرد.
زمانی که حدودا نه ساله بودم، برای ادامه زندگی به پاکستان مهاجرت کردیم، پدرم از این که نمی توانستیم با زبان پنجابی با آنها صحبت کنیم و هیچ آشنایی ای با فرهنگ آنها نداشتیم؛ می ترسید. برای مدت پنج سال در آنجا ماندیم، و بهترین چیزی را که می خواهم بگویم؛ این است که آموختیم قرآن را از حفظ تلاوت کنیم، نماز بخوانیم و به مدرسه ای که به ما درباره تاریخ اسلام آموزش می داد، برویم. با این وجود؛ هیچ تاثیری بر زندگی ما نداشت.
به انگلستان بازگشتیم و این موضوع برایم خیلی جالب بود، این که؛ خشونت پدرم نسبت به ما حتی ذره ای کمتر از قبل نشده بود. خواهرم قصد داشت که با مردی ازدواج کند، اما پدرم موافق نبود؛ بنابراین خواهرم تصمیم گرفت که برای ازدواج با آن مرد، فرار کند. از این موضوع خبر داشتم، و سعی می کردم که با او در مورد این موضوع صحبت کنم؛ اما او تصمیم خودش را گرفته بود. من هم همان روز خانه را ترک کردم و به خوابگاه رفتم، چرا که؛ از کاری که پدرم می خواست با من انجام بدهد، وحشت داشتم .
دختران آسیایی دیگری هم بودند که در آن جا زندگی می کردند، اما مایل نبودم راهی را که آنها می رفتند، بروم؛ از این کار نفرت داشتم.
آنها همگی رفقای پسری داشتند و مثل دختران سفید پوست زندگی می کردند. دو روز تمام گریه کردم، و بالاخره؛ تصمیم گرفتم که به خانه بازگردم. چراکه نمی خواستم مثل آنها زندگی کنم. این که برگردم، وحشتناک بود و پدرم را لعنت می کردم؛ اما جای دیگری برای رفتن نداشتم.
حاجتی را که از خدا می خواستم به یاد می آورم و این را که نه تمایلی به خودکشی داشتم و نه میلی به زندگی... از او پرسیدم؛ کمک ام می کند و من را از این موقعیت سخت خارج می کند؟
ناگهان اوضاع بهتر شد، پسر عمویم که مدت زمان مدیدی بود که او را ندیده بودم، به خانه ما آمد و ما مجذوب یکدیگر شدیم. ازدواج کردیم و او هر چیزی را که من به عنوان یک همسر در آن زمان از او می خواستم، برایم مهیا می کرد. او خیلی خوش بین بود و به من آزادی می داد و اساسا اجازه می داد تا کارهایی را که می خواستم در محدوده ای که او برایم معین کرده بود؛ انجام دهم. او نماز جمعه را برگزار می کرد و این ها همه در مورد اوست.
بعد از به دنیا آمدن دومین فرزندم، شوهرم تغییر کرد، او گفت که ماه رمضان در راه است، باید شروع به برگزاری نماز و خواندن ترجمه آیات قرآن از طریق نوارهایی که پدرش چند سال پیش جمع آوری کرده و به ما داده بود؛ نمائیم. گفتم؛ بسیار خوب. سعی کردم عذر موجهی جور کنم، برای اینکه نمی توانستم دعایم را به خاطر بیاورم؛ آیا ممکن بود خدا را فراموش کرده باشم؟
بنابراین، نوار را گذاشتم و شروع به گوش دادن به آیات قرآن کردم، نمی توانم بیان کنم که چه تاثیری برمن گذاشت. بدن ام شروع به لرزیدن کرد، با ترس و لرز و اشک هایی که از چشمان ام روان شدند. زمانی که خدا به ما می گفت؛ آیا زنده هستید؟، احساس می کردم که بدترین آدم روی زمین ام.
شروع به عبادت خدا در پنج نوبت از شبانه روز کردم و کل قرآن را با معنا خواندم، آن ماه رمضان را هرگز فراموش نخواهم کرد؛ چرا که زندگی من و شوهرم را برای همیشه تغییر داد.
از آن به بعد، ما در اعتقادمان قویتر شدیم، شروع به گذاشتن حجاب کردم و شوهرم نیز ریش گذاشت. حالا، او قصد دارد تا سال آینده به حج مشرف شود؛ انشاء الله. و من از خدا می خواهم که صدای مرا بشنود و راهی را برای من و هم چنین پسران جوان ام نشان دهد؛ چرا که ما سعی داریم تا بیشترین توانایی مان را در بدست آوردن اوامری که در قرآن و از طریق حضرت محمد( که رحمت خدا بر او باد) به ما گفته شده است، صرف کنیم.
درصدد بر آمدم؛ که در زندگی ام درباره نحوه زندگی اسلامی کسب دانش کنم، و دعا کردم که، قبل از آن که دیر شود، خدا همه ما را هدایت کند.
پیام من به همه برادران و خواهران مسلمان ام، این است که تنها به تلاوت قرآن نپردازند؛ بلکه در واقع، پیام خدا را که برای همه انسانها و از طریق پیامبر (ص) به عنوان یک راهنمایی جهت محافظت ما از عذاب آتش دوزخ فرستاده شده است، و به ما برای موفق شدن در رسیدن به رحمت خدا و بهشت به عنوان پاداش کمک می کند ، بپردازیم. آمین
قرآن کریم: سوره جن، آیه 13
و ما چون به آیات قرآن گوش فرا دادیم، هدایت یافته و ایمان آوردیم. هرکه به خدای خود ایمان آورد، دیگر از نقصان خیر و ثواب و احاطه رنج و عذاب بر خود هیچ نترسد.
تبلیغات